.
.
.
یک روز می آیی که من،دیگر دچارت نیستم!
ازصبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم!
یک روز می آیی که من،نه عقل دارم نه جنون!
نه شک به چیزی،نه یقین،مست وخمارت نیستم!
شب زنده داری میکنی،تاصبح زاری میکنی!
تو،بیقراری می کنی،من،بی قرارت نیستم!
پاییز توسر می رسد،قدری زمستانی وبعد!
گل می دهی،نومی شوی،من دربهارت نیستم!
زنگارها را شسته ام،دور از کدورت های دور!
آیینه ای رو به توام،اما کنارت نیستم!
دور دلم دیوار نیست،انکار من دشوار نیست!
اصلا منی در کار نیست،امنم،حصارت نیستم!
.
یک روز می آیی که من،دیگر دچارت نیستم!
ازصبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم!
یک روز می آیی که من،نه عقل دارم نه جنون!
نه شک به چیزی،نه یقین،مست وخمارت نیستم!
شب زنده داری میکنی،تاصبح زاری میکنی!
تو،بیقراری می کنی،من،بی قرارت نیستم!
پاییز توسر می رسد،قدری زمستانی وبعد!
گل می دهی،نومی شوی،من دربهارت نیستم!
زنگارها را شسته ام،دور از کدورت های دور!
آیینه ای رو به توام،اما کنارت نیستم!
دور دلم دیوار نیست،انکار من دشوار نیست!
اصلا منی در کار نیست،امنم،حصارت نیستم!
- ۲.۰k
- ۱۱ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط