باران میبارید … از درزهای کفش کهنه کودکی سردی باران را …

باران میبارید … از درزهای کفش کهنه کودکی سردی باران را … وقتی که از کنار نانوایی رد میشد … از نگاه ناتوان برای خرید نان داغ ، عشق را دیدم که در چشمانش به مروارید شبیه تر بود !!! خدایا به آسمانت چیزی بگو !
دیدگاه ها (۸)

زمستونم رفت...

یخا همش آب میشن و کم کم ...

پارک کردنش رو ببینیدبوشهریه دیگه

دوستان عزیزاین کاربر جدید رو لایک کنیدمیتونید اونو از تو پرو...

سلام ...آدینتون بخیر ☺️شرابِ کهنه ی خود را من از دستِ تـو نو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۲ | «اولین خرید جیا» 🛍️😂 ...

( last minute )

پرسه در جنگل...کم‌کم هوا رو به غروب می‌رفت.ات و کوک با چند ت...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۶ صبح با صدای آرام ...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:77 مستی دیدش را تار کرده بود.. درد قلبش از هر زم...

پارت ۱۵ آن روز قرار بود یک روز کاملاً معمولی باشد.صبح سر کار...

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:2پاتو از اون خون...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط