بگذار از آن شهر ریا دیگر نگویم

بگذار از آن شهر ریا دیگر نگویم

از قصّه ی شام بلا دیگر نگویم

من را نگاه بی حیای کوفیان کشت

زخم زبان شام را دیگر نگویم

آقا همین بس که تو را از من گرفتند

از کوفه و سنگ جفا دیگر نگویم

می دانی ای آرام جانم ای حسینم

پس از سر و تشت طلا دیگر نگویم

طاقت نداری تا بگویم ای برادر

آتش به جان خیمه ها . . . دیگر نگویم

داغ سه ساله پشت زینب را شکسته

این داغ سنگین بود و ما . . . دیگر نگویم

من بودم و یک دشت باغ لاله امّا

با داغ خود کشتی مرا دیگر نگویم

یک کربلا بس بود تا زینب بمیرد

از کربلا تا کربلا دیگر نگویم
دیدگاه ها (۱)

#بــرادرم همیــن بس که تــو را از من گرفتنــداز کوفه و سنــگ...

کربلا در خاطراتم خون و خنجر ماند و بسیک دلِ آشفته و صد داغِ ...

.ای روشنی چشم ترم وای حسینماز داغ تو خون شد جگرم وای حسینمبر...

محرم امد و ماه عزا شد حسین چون وارد کرب و بلا شدببستند آب را...

یاباقرالعلوم(ع)...تو از نونهالی بلا دیده ایقدم هرقدم صحنه ها...

امشب به دشت کربلا شام غریبانستزینب در آن دشت بلا فکر یتیمانس...

بتاب ای مه که زینب دل غمین است پریشان دل ز مرگ شاه دین است ب...

سلام علي قلب زينب الصبور و لسانها الشکور

🕯️ شام غریبان...شبِ دلتنگی و اشک،شبِ سکوتِ خیمه‌ها،شبِ بی‌پن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط