پارت چهارم معرفی کتاب زرد پوست:
پارت چهارم معرفی کتاب زرد پوست:
و من یه لحظه نگاهم افتاد به آتنا... پلک نمیزد نفسش بریده بود و دستش رو گذاشته بود روی گلوش...🥶🍂
داشت خفه میشد ،دستپاچه به اورژانس زنگ زدم صدای نفسهاش کمکم قطع شد ،دستاش افتاد و نگاهش خشک شده بود، خیره به سقف ،آتنا لیو مرده بود.😥⛓
وقتی مامورای اورژانس رسیدن، نمیذاشتن برم. هی سوال میپرسیدن. کیام؟ چرا اونجام؟ چی شد؟تا حدود ۴ صبح ،بعد بالاخره ولم کردن. برگشتم خونه و دوش گرفتم و رو تخت افتادم و زدم زیر گریه ،ولی یه چیزی رو نمیتونم از ذهنم بندازم بیرون ،یه لحظه قبل از اینکه آتنا خفه شه، انگار میخواست یه چیزی بگه یه کلمه. یه اسم یه راز!🧩♟
و من هنوز نمیدونم اون شب آتنا واقعاً مرد؟
یا فقط داستان جدیدش شروع شد؟
#کتاب #کتابخوان
و من یه لحظه نگاهم افتاد به آتنا... پلک نمیزد نفسش بریده بود و دستش رو گذاشته بود روی گلوش...🥶🍂
داشت خفه میشد ،دستپاچه به اورژانس زنگ زدم صدای نفسهاش کمکم قطع شد ،دستاش افتاد و نگاهش خشک شده بود، خیره به سقف ،آتنا لیو مرده بود.😥⛓
وقتی مامورای اورژانس رسیدن، نمیذاشتن برم. هی سوال میپرسیدن. کیام؟ چرا اونجام؟ چی شد؟تا حدود ۴ صبح ،بعد بالاخره ولم کردن. برگشتم خونه و دوش گرفتم و رو تخت افتادم و زدم زیر گریه ،ولی یه چیزی رو نمیتونم از ذهنم بندازم بیرون ،یه لحظه قبل از اینکه آتنا خفه شه، انگار میخواست یه چیزی بگه یه کلمه. یه اسم یه راز!🧩♟
و من هنوز نمیدونم اون شب آتنا واقعاً مرد؟
یا فقط داستان جدیدش شروع شد؟
#کتاب #کتابخوان
- ۳۷۴
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط