طبق معمول کف زمین سفت اتاقم دراز کشیدهام؛ غرق افکارم به
طبق معمول کف زمین سفت اتاقم دراز کشیدهام؛ غرق افکارم به صفحات کتابی که بعد از سال ها خاک خوردن در کتابخانهام تصمیم به خواندنش گرفتم خیره شدهام.
از خانهی همسایه صدای مبهم و ضعیف آهنگ های موردعلاقهام را میشنوم، صدای خنده های مردم که بین صدای آهنگ گم شده بر خلاف همیشه آزارم نمیدهد؛ برعکس، باعث میشود حس کنم زندهام، حس کنم من هم یک انسانم؛ اما امان از این مغز که نمیگذارد حتی چند ثانیه احساس عادی بودن داشته باشم.
چند شخصیت یا بهتر است بگویم چند نسخهی متفاوتم داخل مغزم سر اینکه عجیب و غریبم یا صرفا مثل بقیه نیستم بحث میکنند. کمکم تعدادشان زیاد میشود و بین حرف یکدیگر میپرند. “مردم عادی حوصله سر برن، همون بهتر که عادی نیستی” ، “چیزی به نام عادی و عجیب و غریب وجود نداره و این استانداردا همه ساختهی ذهن خودتن” ، “عادی یا عجیب چه فرقی میکنه وقتی در هر صورت هنوز با قبول کردن خود واقعیت مشکل داری”.
بقیهی افکارم رو عقب نگه میدارم و به آخری فکر میکنم. بوم! تلنگر هایی که خودم به خودم میزنم..هیچ چیز جای آنها را نمیگیرد.
بیخیال لبخندی میزنم و به خواندن کتابم ادامه میدهم.
این زمین سفت، صدای ضعیف آهنگ، کتاب قدیمیِ من و خود من.
از ته قلبم میخواهم تا ابد در همینجا و همینلحظه بمانم.
اما لعنت؛ زمان متوقف نمیشود و زندگی هم جریان دارد.
از خانهی همسایه صدای مبهم و ضعیف آهنگ های موردعلاقهام را میشنوم، صدای خنده های مردم که بین صدای آهنگ گم شده بر خلاف همیشه آزارم نمیدهد؛ برعکس، باعث میشود حس کنم زندهام، حس کنم من هم یک انسانم؛ اما امان از این مغز که نمیگذارد حتی چند ثانیه احساس عادی بودن داشته باشم.
چند شخصیت یا بهتر است بگویم چند نسخهی متفاوتم داخل مغزم سر اینکه عجیب و غریبم یا صرفا مثل بقیه نیستم بحث میکنند. کمکم تعدادشان زیاد میشود و بین حرف یکدیگر میپرند. “مردم عادی حوصله سر برن، همون بهتر که عادی نیستی” ، “چیزی به نام عادی و عجیب و غریب وجود نداره و این استانداردا همه ساختهی ذهن خودتن” ، “عادی یا عجیب چه فرقی میکنه وقتی در هر صورت هنوز با قبول کردن خود واقعیت مشکل داری”.
بقیهی افکارم رو عقب نگه میدارم و به آخری فکر میکنم. بوم! تلنگر هایی که خودم به خودم میزنم..هیچ چیز جای آنها را نمیگیرد.
بیخیال لبخندی میزنم و به خواندن کتابم ادامه میدهم.
این زمین سفت، صدای ضعیف آهنگ، کتاب قدیمیِ من و خود من.
از ته قلبم میخواهم تا ابد در همینجا و همینلحظه بمانم.
اما لعنت؛ زمان متوقف نمیشود و زندگی هم جریان دارد.
- ۸.۵k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط