باران! بیا و رحم کن تو که میایی یاد او هم میاید ان وقت من

باران! بیا و رحم کن تو که میایی یاد او هم میاید ان وقت من میمانم بدون چتر روی سنگ فرش های خیسی که طعم تنهایی میدهند.
دیدگاه ها (۲)

هی فلانی!دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…هرجا ک دلت میخواهد بر...

ﺑﺎﺯ ﺳﺮﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ ﺳﯿﮕﺎﺭ؛ﻣﺴﺘﯽ ﺑﯽ ﻭﺣﺸﺖ،ﺳﺎﻋﺖ 12 ﺷﺐ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺁﺭﺍ...

سوختنم را دیدی و خندیدیخنده ات را دیدم و سوختمخنده هایم را خ...

باز هم گم شدن بین نت های بی انتها... بدون تو اما به یاد تو.....

رمان تهیونگ و جنی

مادرم نیست

قسمت هشت

RESPECT OR DIE : پارت اول | ورود به تاریکیساعت از نیمه‌شب گذ...

رمان تهیونگ و جنی

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

تو را دوست دارم؛ حتی آن وقت که سگ سیاه افسردگی می‌آید و کنار...

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفدهــم شاید در زند...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط