دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت هفدهــم
شاید در زندگی بعدی:)
«شاید در زندگی بعدی. » زیباترین دروغیست که تا به حال به خود گفته ام.
گویی میخواهم باور کنم فرصت دیگری هست..
« زندگی بعدی » آرزوی من است..
میخواهم این آرزو را تا گور با خود ببرم؛ زیر سایهی درخت بید، بالای مزارم به آغوش طبیعت بسپارمش تا در آغوش این آرزو در خواب ابدی فرو بروم.
میخواهم این آرزو، آخرین چیزی باشد که از من باقی میماند.
کسی چه میداند؟ شاید ارزویم در خاک ریشه زد..
بیا در زندگی بعدی، دست های یکدیگر را بگیریم و پا برهنه بر چمن های اطراف قدم بگذاریم.. اهمیتی نمیدهم اگر پاهایم گلی و کثیف شوند.
در آن زندگی، میخواهم گربه ی خودم را داشته باشم.. گربه ای که با هم از خیابان های اطراف نجاتش داده باشیم...
صدای آهنگ را تا جای ممکن زیاد کنیم. طوری که طبیعت به خود بلرزد و کبوتر ها بال بال زنان فرار کنند.
آن میزی که همیشه میگفتی را برایم بچین. نمیدانی چگونه منتظر چشیدن طعم غذاهایی که گفتی هستم..
روزهای بارانی، هندزفری را شریک شویم و با اسکیت بردمان مسیری که به کوه ختم میشود را طی کنیم.
بیا بخشی از طبیعت باشیم. طوری که تمام درختان مارا بشناسند و تمام حیوانات مارا دوستشان بدانند.
بیا گیتار زدن یاد بگیریم. دست های گرمت را روی دستانم بگذار و طوری هدایتشان کن که علاوه بر سیم های گیتار، دستانم نیز بلرزند.
بیا از آن چیزی که هستیم، هراسی نداشته باشیم..
تنها چیزی که از این زندگی میخواستم، همین بود...
شاید در زندگی بعدی.. اما من او را در همین زندگی میخواستم:)
قسمــت هفدهــم
شاید در زندگی بعدی:)
«شاید در زندگی بعدی. » زیباترین دروغیست که تا به حال به خود گفته ام.
گویی میخواهم باور کنم فرصت دیگری هست..
« زندگی بعدی » آرزوی من است..
میخواهم این آرزو را تا گور با خود ببرم؛ زیر سایهی درخت بید، بالای مزارم به آغوش طبیعت بسپارمش تا در آغوش این آرزو در خواب ابدی فرو بروم.
میخواهم این آرزو، آخرین چیزی باشد که از من باقی میماند.
کسی چه میداند؟ شاید ارزویم در خاک ریشه زد..
بیا در زندگی بعدی، دست های یکدیگر را بگیریم و پا برهنه بر چمن های اطراف قدم بگذاریم.. اهمیتی نمیدهم اگر پاهایم گلی و کثیف شوند.
در آن زندگی، میخواهم گربه ی خودم را داشته باشم.. گربه ای که با هم از خیابان های اطراف نجاتش داده باشیم...
صدای آهنگ را تا جای ممکن زیاد کنیم. طوری که طبیعت به خود بلرزد و کبوتر ها بال بال زنان فرار کنند.
آن میزی که همیشه میگفتی را برایم بچین. نمیدانی چگونه منتظر چشیدن طعم غذاهایی که گفتی هستم..
روزهای بارانی، هندزفری را شریک شویم و با اسکیت بردمان مسیری که به کوه ختم میشود را طی کنیم.
بیا بخشی از طبیعت باشیم. طوری که تمام درختان مارا بشناسند و تمام حیوانات مارا دوستشان بدانند.
بیا گیتار زدن یاد بگیریم. دست های گرمت را روی دستانم بگذار و طوری هدایتشان کن که علاوه بر سیم های گیتار، دستانم نیز بلرزند.
بیا از آن چیزی که هستیم، هراسی نداشته باشیم..
تنها چیزی که از این زندگی میخواستم، همین بود...
شاید در زندگی بعدی.. اما من او را در همین زندگی میخواستم:)
- ۱.۵k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط