بعد تو بغض و لبخندم را به هم آمیختم

بعد تو بغض و لبخندم را به هم آمیختم
از تو شعری گفتم و اشک خدا را ریختم
بعد تو طعنه ی ثانیه آزارم میداد،
ساعتم را در وسط شهر به دار آویختم
دیدگاه ها (۱۹)

گفت حرف بزن اروم میشی !نمیدونست،اون نمیدونستادما از یه جایی ...

دلتنگ که باشی ، آدم دیگری می‌شویخشن‌تر.. عصبی‌تر.. کلافه‌ تر...

برای خودم متاسفم .... برای ان همه عشــــــــــــــــــــــــ...

من خیلی تغییر کردم‎خیــــلی…..‎دیگه واسه نبودنِ کسی گریه نمی...

سکوت بی رحم ِ این روز های اندوهگین نفس ِ شعرم را میان انبوهی...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۵۰(موقعیت:تابوت آسمان_توکیو) بالای سر ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط