رقیه جان

رقیه جان
یادمه چطور توی اون دو ساعت کلاس ورزش، خوشحال بودی ، ذوق می‌کردی، انگار نه انگار که دنیا جای پر از زخم و جنگه. توی چشمانت آرامش بود، توی دستهات تمرکز، و توی قلبت کلی آرزو.
چه زود تموم شد، رقیه جان... چه زود بود رفتنت.

هنوز باورم نمی‌شه، هنوز دلم نمی‌خواد باور کنم که رفتی و.....

دنیا برای تو جای امنی نبود ، نه برای برادرای کوچولوت، که یکی از اونها هنوز نمی‌تونست درست راه بره، یکی دیگه هنوز معنای زندگی رو نفهمیده بود که ازش گرفتنش.

شاید پر کشیدی تا خسته نشی، تا نبینی این دنیای بی‌رحم چطور آرزوهات رو یکی یکی خفه می‌کنه.

امسال تموم شد ولی تو نیستی که مثل من و بقیه بچه ها خوشحال باشی که یک سال دیگه گذشت ... :)
---
یادت همیشه سبز ، همکلاسی شهید من .
🕊️💔
دیدگاه ها (۰)

قهوه آتشین °پارت پنجم°ویو چویا:اومدم بیرون از آژانس که گریم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط