به تو می اندیشم...
به تو می اندیشم...
من با تو سالهاست زندگی می کنم و تو در دوردستها مرا احساس نکردی؛
من با خود خاطراتت را در سینه سوخته ام هرشب ورق می زنم تا تو را احساس کنم؛
من خود را در رویای شیرین احساس خسته ام به آغوش واژه های خیس سپرده ام؛
تو در آنسوی بی مهری شاخه خشکیده از دلتنگی کلامم را با قهر مهرت شکستی؛
این رنج نبودن تو در جاده بی پایانم راهی دراز در فراسوی زمان پیموده است؛
این اشکهای درون ریخته ام تمامی احساس پژمرده ام را خشکانده است؛
من در اجاق نیم سوز عشق سردی عاطفه ات را به دست کیمیای تنهایی سپرده ام؛
تو در نهایت عاطفه یخ زده ات، دلتنگی مرا با کبریت سرد خزان احساست به آتش قهرت سوزاندی؛
هی...چی بگم...از چی بگم که نگفته ام...حیف که چقد زود دیر شد؛
اما تا یادم نرفته بهت بگم...
اگر خواهی به دیدن من آیی با خود دستمال و پاکتی سیگار بیاور...
به یقین حرفهای ناگفته بسیار و گریستن ها مان طولانی خواهد بود...
من با تو سالهاست زندگی می کنم و تو در دوردستها مرا احساس نکردی؛
من با خود خاطراتت را در سینه سوخته ام هرشب ورق می زنم تا تو را احساس کنم؛
من خود را در رویای شیرین احساس خسته ام به آغوش واژه های خیس سپرده ام؛
تو در آنسوی بی مهری شاخه خشکیده از دلتنگی کلامم را با قهر مهرت شکستی؛
این رنج نبودن تو در جاده بی پایانم راهی دراز در فراسوی زمان پیموده است؛
این اشکهای درون ریخته ام تمامی احساس پژمرده ام را خشکانده است؛
من در اجاق نیم سوز عشق سردی عاطفه ات را به دست کیمیای تنهایی سپرده ام؛
تو در نهایت عاطفه یخ زده ات، دلتنگی مرا با کبریت سرد خزان احساست به آتش قهرت سوزاندی؛
هی...چی بگم...از چی بگم که نگفته ام...حیف که چقد زود دیر شد؛
اما تا یادم نرفته بهت بگم...
اگر خواهی به دیدن من آیی با خود دستمال و پاکتی سیگار بیاور...
به یقین حرفهای ناگفته بسیار و گریستن ها مان طولانی خواهد بود...
- ۱.۵k
- ۰۸ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط