میا

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴²


"میا"
واقعا از حرف جونگکوک ناراحت شدم.
یعنی چی که ادای تن*گا رو در نیار.واقعا که خجالت اوره.نمیدونم چرا دارن اینطوری رفتار میکنن
باهام.بیخیال فکر کردن به جونگکوک شدم.
لباس هام رو جمع کردم و چمدونم رو کنار
در اتاق گذاشتم.قرار شد فردا بریم جزیره ی ججو.
خوشم میاد؟نمیاد؟نمیدونم.اخه خیلی
ازش تعریف شنیدم ولی علاقه ندارم.از جاهای
گرم و افتابی بدم میاد.ممکنه پوستم سیاه بشه.
خنده ای کردم و با خودم گفتم
"چه پرنسسی"
جوری رفتار میکنم کنم که انگار واقعا بچه ی
تهیونگ هستم.ولی چیزی به جز یک یتیم
بی سرپرست نیستم.ختی اگه پدر مادر داشته باشم.وقتی که از پدرم مهر پدرانه دریافت نمیکنم.باید فاصله ام رو باهاشون حفظ کنم.
اهه...جونگکوک خیلی تو مخمه.چرا قبول
کردم که اون کار رو باهاش انجام بدم اخه.
*•پایان میا ویو•*

"لیزا"
واقعا موندن تو این خونه خستم کرده بود.
بخاطر موندن اینجا همه فکر میکنن هر*زه هستم.ولی من تا حالا با تهیونگ نبودم.
اصلا من بخاطر این کار تو این خونه نیومدم.بر خلاف بقیه.هیچ وقت اون روز نحس
رو فراموش نمیکنم.یک دختر ۱۸ساله ی بی
دفاع،تو دست جامعه ظالم..

چند سال پیش:
روی زمین خیس از بارون نشسته بود،زانو هاش توی شکمش جمع شده.اشک هاش تند تر از بارون روی صورتش میریخت.امروز بزرگترین شکست زندگیش بود.اون عشقی که ۲سال به یکی داده بود
رو از دست داد.فقط بخاطر یک مزاحم..
با صدای قدم یک مرد سرش رو بالا اور‌د..با
چشمای اشکیش بهش خیره شد.
با صدای مردونه ای که داشت گفت
"لباست کثیف میشه،حتی ممکنه سرما بخوری،برو خونه"
با شنیدن کلمه ی«خونه»گریه اش شدید
شد.اون خونه ای نداشت.نه کاری و نه خونه ای.
و حتی بدون هیچ پولی..با وجود گریه اش
اروم لب زد
"من خونه ندارم"
با این حرف مرد جلو‌ی‌ پاهاش زانو زد.
دستی روی شونه اش گذاشت.با حالت مطمئنی گفت.
"به خونه ی من بیا،من به یکی مثل تو نیاز دارم،تو هم میتونی توی خونم بمونی.این اتفاق خیلی
مهمه!"
دوست نداشت قبول کنه.و همین کار رو هم کر‌د.
ولی اصرار مرد مواجه شد.


"به خونه خوش اومدی..از این به بعد میتونی
اینجا زندگی کنی"
با تعجب به شکوه و اعظمت اطرافش نگاه
میکرد.اینجا یک قصر بود..نه یک عمارت.‌
چجوری ممکن بود یک نفر همیچن خونه ی
خوبی رو داشته باشه..
کمی به اطرافش نگاه کرد.متوجه ی دختر زیبایی
بود که اونجا بود.به مرد نگاه کرد.
مرد با لبخند گفت
"اون دوستمه،لیلیا.اسمت رو بهش بگو"
با خجالت خیره شد و گفت.
"من لیزا هستم..شما اسم قشنگی دارین.."


گیلیلیی جین برگشت
دیدگاه ها (۱۲)

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴³لبخندش چه فریبنده بود،اما همونقدر مهربون.بعد از مدتی...

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴⁴زمان حال:"میا"دو روز از نارحتی من از جونگکوک میگذره ...

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴¹(سلام.اول از همه بهتره باهاتون صحبت کنم.ممنون که تا ...

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴⁰تهیونگ:امیدوارم.!جیا:خفه شو!ببین چه بلایی سرمون اومد...

پارت۲تو راه رفت به خونه بودیم که دستی روی پام حس کردم نگاه ک...

بیب من برمیگردمپارت: 117جونگکوک بعد از اینکه سفارش داد نشست ...

lasting song part : 8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط