قسمت بیستم فن یا انتی فن

قسمت بیستم فن یا انتی فن

لوهان
,,,,,,,,,,,,,,ساعت سه بود جلوی در دانشگاه منتظرشون بودم....دیگه الانا باید میومدن.....دیدمشون ولی تنها نبودن دوتا پسر هم باهاشون بودن فک کنم جانی و جونیور بودن......بوق زدم که متوجه من شدن........دستی برام تکون دادن و به سمت پسرا برگشت تا خداحافظی کنن....خداحافظی کردم و اومدن به سمت ما بیان که یکی از پسرا دست لیلی رو از پست گرفت و نگهش داشت.......نمیدونم چرا یه جوری شدم یه لحظه دلم خواست پسره رو بکشم.......لیلی برگشت و پسره یه چیزی بهش فت و لیلی هم خندید و دوباره خداحافظی کرد و به طرف ماشین اومد.....امی نشست عقب و لیلی نشست جلو و با لبخندی که موقعی که پسره چیزی بهش گفته بود داشت گفت:سلام
من:سلام کمربندتو ببند حوصله دردسر ندارم
لیلی:هی چیه؟؟؟منم که میخوام خوب باشم تو نمیخوای؟؟؟اصلا لیاقت نداری بهت سلام کنم ایشششش
حرفی نزدم و راه افتادم..
وقتی به خونه رسیدیم دخترا با عجله پیاده شدم و رفتن داخل وقتی رسیدم دیدم هردو پیش سوهو نشستن و دارم باهاش حرف میزنن بکی هم اون طرف تر ازشون نشسته بود و کنارش هم سهون و کای و دی او چن بودن ....داشتم میرفتم تا بشینم که یهو دخترا جیغ زدن با تعجب پرسیدم:چیشده؟؟؟چرا خونرو گزاشتین روی سرتون؟؟؟؟؟
لیلی نگاهی بهم انداخت و بعد روشو کرد اونور ولی امی با ذوق شروع مرد به تعریف کردن:قرار بود ببرنمون اردو دریای اینچئون........ از سوهو اجازه گرفتیم گفت که میتونیم بریم....البته اول اجازه نمیداد ولی بعد که فهمید جانی و جونیور هم باهامون میان و مواظبمونن اجازه داد بریم
چیییی؟؟؟؟یعنی میخوام با اون دوتا پسرا برن اردو اونم کجا دریای اینچئون...به بکی نگاه کردم اوه اوه چه حرصی داره میخوره چقدر بد داره به امی نگاه میکنه......
من:فقط شما چهارتا میرین؟؟؟؟
امی:نه بقیه بچه ها دانشگاه و استادامون هم هستن...تازه جونی و حانی گفان یه سورپرایز هم دارم ولی نگفتن چیه...گفتم حتما خوشحال میشیم...وایییی نمیشه زودتر بریم دارم میمیرم از فضولی
بکی یهو بلند و شدو گفت:هه خوش بگذره چند روی نیستی امی از دستت راحتیم
و بعدم رفت طبقه بالا تو اتاقش و در محکم بست.......
میدونستم اینارو از رو حسودی گفت فقط نمیدونم چرا منم همون حس بکی رو دارم.....اه بیخیال بابا رو به دی او گفتم:ناهار چی داریم؟؟؟؟؟
دی او:نودل و کیمچی
من:اوکی ممنون دی او
رفتم توی اشپزخونه و برای خودم غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم.......داشتم تند تند غذا میخوردم که یهو لیلی وارد اشپزخونه شد و گفت:اروم تر بخورد....مگه از قحطی در اومدی؟؟؟این چه طرز غذا خوردنه مثلا ایدلی.......
من:به توچه اصلا...به غذا خوردن منم کار داری؟؟؟بعد میگم فضولی میگی نه
لیلی:به خاطر خودت میگم میپره تو گلوت میوفتی میمیری یه ملت فن هات عزادار میشه...شکست عشقی میخورن افسردگی میگیرن......
من:توچی؟؟؟؟
لیلی:من چی؟؟؟
من:تو اگه من بمیرم چیکار میکنی؟؟؟؟
لیلی یکم هول شد و گفت:من؟؟؟مگه من باید برام مهم باشه؟؟؟اصلا بمیری من از دشتت راحت میشم فقط من غصه فن هات رو میخورم
من:یعنی واقعا ناراحت نمیشی
لیلی:نه به من چه خیلی ازت خوشم میاد که ناراحتم بشم
من:به جهنم...شما برین اردو بهتون خوش بگذره
لیلی:مطمئن باش بدون تو همه جا به من خوش میگذره
لوهان:اصلا تو اومدی دیدمت اشتهام کور شد تو باش اینجا من میرم بیرون
و بلند شدم و رفتم بیرون از اشپزخونه و سعی کردم خونسرد باشم...اصلا من چرا اینجوری شدم اه
رو به سوهو گفتم:میگم این چندوقته که دخترا هم نیستن بیاین ماهم بریم بیرون
بکی:من موافقم
سوهو:نمیشه
من:چرا؟؟؟؟؟
سوهو:چون منیجر و من از قبل برنامه ریزی کردیم بریم یه جایی....البته اونم بیرون به حساب میاد ولی یکم فرق داره
چانی:مصاحبه داریم یا میخوام بریم اردوی کاری؟؟؟؟؟
سوهو:فعلا بهتون نمیگم تا قطعی بشه باید با منیجر صحبت کنم ببینم برنامه قطعی چی شد

لوهان

روز اردو رسید......دخترا از صبح مشغول جمع کردن وسایل بودن......بکی بی اعصاب روی مبل نشسته بود و همش سرش تو گوگیش بود معلوم بود کلافس منم حال و حوصله چندانی نداشتم....... دخترا اومدن پایین
امی:خوب ما دیگه میریم بچه ها
من:با اوتوبوس میرین؟؟؟؟
لیلی:بقیه بچه ها با اوتوبوس میرن ولی من و امی و جانی و جونیور با ماشین اونا میریم
بکی گوشیش و پرت کرد روی مبل و همونطور که به طرف اتاقش میرفت گفت:هه...خوش بگذره...انیوووووو
دخترا باتعجب جواب خداحافظی شو دادن
من:خب شماهم با اوتوبوس میرفتین دیگه
امی:اوتوبوس ها دیگه جانداشت
من:خب نمیرفتین
لیلی:نچ نمیشه...بعدم چون پسرا باباشون رییس دانشگاه اجازه دادن ما با ماشین بریم
امی:خیله خب بریم دیگه دیر شد...فعلا انیوووو اقایون
خداحافظی کردیم و دخترا رفتن


یااااااا قسمت بعد خیلی هیجانیه
دیدگاه ها (۲۳)

اصلا استایلش تو حلق دشمناش

یااااااااا جیگرهههههاستایلش تو حلق انتی فن هاش

وقتی یکی به پیامبرمون توهین کنه از این بدتر لایقشه اینکه چیز...

برادر سهون

زندگی جدید p3که یه صدایی شنیدم بکی : انیا پاشو رسیدیم پاشو د...

رمان : آیدل من پارت: «4»ویو «ا/ت»رسیدیم کمپانی ، از ماشین پی...

p8بچه ها رفتن سره کلاس تا مربی کرزش امد وگفت وسایلتون رو جعم...

ویو شب همه دخترا اومدن بکی مارگارت جودی کلویی با انلی اشنا ش...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

دروغی که واقعی شد

زمرد های صورتی پارت ¹⁰و میخواست لبشو بزاره رو لب انیلا که ان...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸ویو لیلی ___---سه ماه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط