ویو دانشگاه
ویو دانشگاه
رفتم سرکلاس نشستم سر کلاس که یونا و مینا و جوکیونگ و رزی اومدن پیشم
مینا: هانا تو جئون جونگ کوک واقعا با همین؟
خواستم بگم نه که فیلیکس گف
فیلیکس: ارع باهمن
جوکیونگ: دیدید گفتم
هانا: چی گفتی؟
جوکیونگ: اینکه حتما با همین، واییی خیلی بهم میاین
هانا: میدونم
هانا تو داش: خدا لعنتت کنه جئون جونگ کوک ببین تو چه مخمصه ای افتادم
یونا انگار ناراحت شده بود
ویو یونا
از اون شبی که تو اون مهمونی جونگ کوک رو دیدم عاشقش شدم رفتم خونه پیج اینستا ش رو اووردم وایییی خدا یه ادم چقد میتونه جذاب باشه ازون روز به بعد هر روز تو فکرش بودم بدجور عاشقش شده بودم به هانا حسودی میکردم که از بچگی باهم دوستن من تاحالا به هرچی که خواستم رسیدم جونگ کوکم ماله خودم میکنم یروز داشتم از دانشگاه میومدم بیرون دیدم جونگ کوک و هانا همدیگرو بغل کردن مینسو هم پیششونه گفتم شاید فقط خیلی صمیمی باشن
داشتم تکالیفم رو انجام میدادم خسته شدم گفتم یکم تو اینستا بچرخم همین که رفتم داخل اینستا دیدم یه خبر درمورد هانا و جونگ کوک هس وقتی ویدیو رو باز کردم هنگ کردم خیلی ناراحت شدم(هم تبلیغشون هم مصاحبشون) اون روز تا شب گریه کردم گفتم فردا از هانا میپرسم
ویو فردا
هانا که اومد رفتیم پیشش مینا ازش پرسید که گف اره اونوقت اون یزره امیدم از دس دادم
رفتم نشستم سرجام سویون پرسید چیزی شده گفتم نه خوبم هانا رو خیلی دوس داشتم اما جونگ کوک رو بیشتر باید هر طور شده هانا رو از سر راه بردارم که جونگ کوک ماله من بشه
ویو هانا
استاد اومد گف
استاد: سلام بچه ها
هانا: استاد باورکن دیگه بچه نیستیم
استاد: اتفاقا تو از همه بچه تری(با خنده)
استاد: خب یه دانشجو جدید داریم، جونگ سوک بیا داخل پسرم، یه پسرامد داخل
جونگ سوک: سلام من هان جونگ سوک هستم امیدوارم باهم کنار بیایم
استاد خب جونگ سوک برو اونجا بشین تا استادتون بیاد
از قیافش معلوم بود از این پسرای هیزه ازش خوشم نیومد همش نگام میکرد
امروز روانشناسی داریم استاد روانشناسی مون خیلی خوبه، استاد اومد سرکلاس
استاد: سلامممم
همه: سلام
استاد: خوب اماده اید درسو شرو کنیم
درسو شروع کرد
ویو بعد کلاس روانشناسی
استاد: بچه ها هفته اینده این فصل رو امتحان میگیرم
همه: باشه
ویو بعد مدرسه
رفتم سوار ماشین شدم همین که رفتم داخل خونه نامی پرید جلوم
هانا: پدسگ چرا اینجوری میپری جلو یه فرشته
نامی: تبلیغ تون ترکونده تو چند روز خیلی فروش داشته
هانا: مگه میشه من کاری انجام بدم بد شه؟
رفتم تو حال دیدم کوک نیس
هانا: نامی کوک کجاس
نامی: اون غذا خورد رف باشگاه
هانا: اها
لباسام رو عوض کردم منو نامی غذا خوردیم گوشیم زنگ خورد دیدم بابامه
مکالمه هانا و جون کی
هانا: بله؟
جون کی: خوشگلم چطوری؟
هانا: خوبم خودتون خوبین؟
جون کی: ماهم خوبیم، چرا دیشب زنگ زدیم هیچکدومتون جواب ندادین؟
هانا: دیشب با بچه ها رفته بودیم بار صدای اهنگ زیاد بود نشنیدیم، حالا کاری داشتین که بهمون زنگ زدین؟
جون کی: خبرارو دیدیم
هانا: کدوم؟
جون کی: تو و کوک واقعا با همین؟
هانا: نه
جون کی: خودتون تو مصاحبه گفتین، کل فضای مجازی رو ترکونده
هانا: اون قضیش مفصله هروقت برگشتین منو کوک تعریف میکنیم
جون کی: ولی خیلی بهم میاین ها
هانا: ای خدااااا
جونکی: باشه باشه خدافظ عزیزم مراقب خودت باش
هانا: باشه خدافظ
قط کردم
شرط پارت بعد25لایک
رفتم سرکلاس نشستم سر کلاس که یونا و مینا و جوکیونگ و رزی اومدن پیشم
مینا: هانا تو جئون جونگ کوک واقعا با همین؟
خواستم بگم نه که فیلیکس گف
فیلیکس: ارع باهمن
جوکیونگ: دیدید گفتم
هانا: چی گفتی؟
جوکیونگ: اینکه حتما با همین، واییی خیلی بهم میاین
هانا: میدونم
هانا تو داش: خدا لعنتت کنه جئون جونگ کوک ببین تو چه مخمصه ای افتادم
یونا انگار ناراحت شده بود
ویو یونا
از اون شبی که تو اون مهمونی جونگ کوک رو دیدم عاشقش شدم رفتم خونه پیج اینستا ش رو اووردم وایییی خدا یه ادم چقد میتونه جذاب باشه ازون روز به بعد هر روز تو فکرش بودم بدجور عاشقش شده بودم به هانا حسودی میکردم که از بچگی باهم دوستن من تاحالا به هرچی که خواستم رسیدم جونگ کوکم ماله خودم میکنم یروز داشتم از دانشگاه میومدم بیرون دیدم جونگ کوک و هانا همدیگرو بغل کردن مینسو هم پیششونه گفتم شاید فقط خیلی صمیمی باشن
داشتم تکالیفم رو انجام میدادم خسته شدم گفتم یکم تو اینستا بچرخم همین که رفتم داخل اینستا دیدم یه خبر درمورد هانا و جونگ کوک هس وقتی ویدیو رو باز کردم هنگ کردم خیلی ناراحت شدم(هم تبلیغشون هم مصاحبشون) اون روز تا شب گریه کردم گفتم فردا از هانا میپرسم
ویو فردا
هانا که اومد رفتیم پیشش مینا ازش پرسید که گف اره اونوقت اون یزره امیدم از دس دادم
رفتم نشستم سرجام سویون پرسید چیزی شده گفتم نه خوبم هانا رو خیلی دوس داشتم اما جونگ کوک رو بیشتر باید هر طور شده هانا رو از سر راه بردارم که جونگ کوک ماله من بشه
ویو هانا
استاد اومد گف
استاد: سلام بچه ها
هانا: استاد باورکن دیگه بچه نیستیم
استاد: اتفاقا تو از همه بچه تری(با خنده)
استاد: خب یه دانشجو جدید داریم، جونگ سوک بیا داخل پسرم، یه پسرامد داخل
جونگ سوک: سلام من هان جونگ سوک هستم امیدوارم باهم کنار بیایم
استاد خب جونگ سوک برو اونجا بشین تا استادتون بیاد
از قیافش معلوم بود از این پسرای هیزه ازش خوشم نیومد همش نگام میکرد
امروز روانشناسی داریم استاد روانشناسی مون خیلی خوبه، استاد اومد سرکلاس
استاد: سلامممم
همه: سلام
استاد: خوب اماده اید درسو شرو کنیم
درسو شروع کرد
ویو بعد کلاس روانشناسی
استاد: بچه ها هفته اینده این فصل رو امتحان میگیرم
همه: باشه
ویو بعد مدرسه
رفتم سوار ماشین شدم همین که رفتم داخل خونه نامی پرید جلوم
هانا: پدسگ چرا اینجوری میپری جلو یه فرشته
نامی: تبلیغ تون ترکونده تو چند روز خیلی فروش داشته
هانا: مگه میشه من کاری انجام بدم بد شه؟
رفتم تو حال دیدم کوک نیس
هانا: نامی کوک کجاس
نامی: اون غذا خورد رف باشگاه
هانا: اها
لباسام رو عوض کردم منو نامی غذا خوردیم گوشیم زنگ خورد دیدم بابامه
مکالمه هانا و جون کی
هانا: بله؟
جون کی: خوشگلم چطوری؟
هانا: خوبم خودتون خوبین؟
جون کی: ماهم خوبیم، چرا دیشب زنگ زدیم هیچکدومتون جواب ندادین؟
هانا: دیشب با بچه ها رفته بودیم بار صدای اهنگ زیاد بود نشنیدیم، حالا کاری داشتین که بهمون زنگ زدین؟
جون کی: خبرارو دیدیم
هانا: کدوم؟
جون کی: تو و کوک واقعا با همین؟
هانا: نه
جون کی: خودتون تو مصاحبه گفتین، کل فضای مجازی رو ترکونده
هانا: اون قضیش مفصله هروقت برگشتین منو کوک تعریف میکنیم
جون کی: ولی خیلی بهم میاین ها
هانا: ای خدااااا
جونکی: باشه باشه خدافظ عزیزم مراقب خودت باش
هانا: باشه خدافظ
قط کردم
شرط پارت بعد25لایک
- ۲۵.۲k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط