سرنوشت

"سرنوشت "
p,22
.
.
.
ا/ت : دوست دارم کوک ...
.
کوک : من بیشتر پرنسس
.
ا/ت : بریم پایین ..؟؟
.
کوک : باشه لباساتو عوض کن بریم ..
.
ا/ت : باشیی ( کیوت )
.
کوک :( جوری که ات نشنوه ) برا کیوت بازیات حاضرم کل زندگیمو بدم ... پرنسسم...
.
ویو جونگ کوک *
.
ا/ت داشت لباساشو عوض میکرد و بخاطر این که کانر بود گفتم ی کراپ با شلوار بپوشه ‌‌.... محو ا/ت شده بود ... من .. من عاشقش شده بودم ؟ عاشق چشماش و جوری که بهم با شوق نگاه میکنه ؟..
.
ا/ت : کوک .. تو هم لباساتو عوض کن دیگه با اینا که نمیشه بیای پایین ..
.
کوک : چشم پرنسس خانوم هر چی شما بگی ..
.‌
تیشرتمو درآوردم که دیدم ا/ت سرشو برگردوند..
.
کوک : تو که شبا با اینا میخوابی پس چرا خجالت میکشی؟ ( خنده )
.
ا/ت : (اروم سرشو برمیگردونه) اوم.. بپوش دیگهههه
.
کوک : باشه باشه ..
.
ی تیشرت مشکی با شلوارک مشکی برداشتم و پوشیدم ... با ا/ت رفتیم پایین ... پسرا رو دیدم که دارن باهم می‌خندن و گپ میزنن و کارلا هم انگار تو اتاقش خواب بود ... هوففف ی نفس راحتی از دست این دختره کشیدیم ..
.
.
.
دیدگاه ها (۷)

"سرنوشت " p,23...هوفف بالاخره ی نفس راحت از دست این دختر کشی...

"سرنوشت "p,24...جیهوپ : آره اره من برم بطری بیارم .رفت بطری ...

"سرنوشت "p,21...جیهوپ : خب میبینم که با پسر اولم آشنا شدین( ...

"سرنوشت "p,20...زنی رو توی عمارت دیدم که بچه ی گوگولی و خجال...

وقتی عضو هشتم بی تی اسی

Love in the dark①②٪: بسه چرا سروصدا میکنیمحکم زد تو صورتم و ...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط