#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐
جونگکوک:اه مامان ولش کن بیا بغلم باهم فیلم ببینیم( خنده اروم و دستاشو باز میکنه)
مری که دید پسرش بی خیال شده تصمیم گرفت زمان بهتری این خبر رو بهش بگه.
مری:هرچی یکی یدونم بخاد( خنده)
مری رفت تو بغل پسرش و اون دو پسر مادر اون شب رو به خوبی گذروندن.
ویو فردا صبح، جونگکوک.
با صدای الارم بیدار شدم، ساعت مثل همیشه 7 صبح رو نشون میداد.
بلند شدم رفتم دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم، اومدم بیرون، و یه دست کت شلوار ساده طوسی پوشیدم و موهامو کمی با شانه حالت دادم.
به خودم از تو اینه قدی نگاهی انداختم، مثل همیشه مرتب و تمیز بودم.
از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اشپز خونه.
مامانو دیدم که داشت صبحونه اماده میکرد، واقعا خیلی منو دوست داشت که صبحا از خوابش میزد تا برای من صبحونه درست کنه.
متوجه حضورم نشد منم اروم رفتم و از پشت بغلش کردم، و بو.سه ای اروم رو موهاش زدم.
جونگکوک:به به نازان خانم دوباره شاهکار کردین.
مری:عه پسرم چند بار بگم منو به این لقب صدا نزن.
جونگکوک:خب نازان جون لایق این لقب هستی، چون بسیار ناز و لطیف تشریف داری.( لبخند ملیح)
مامان از بغلم در اومد و بهم نگاه کرد.
مری:باشه باشه یکی یدونم( خنده)
مری:ولی خوش به حال من که پسر زیبا و تو دل برویی عین تو دارم، و همینطور پسر دختر کش.( خنده)
جونگکوک:به شما رفتم نازان جون.( خنده)
مری:اه دیگه این حرفا بسه بیا بشین صبحونه بخور برو سر کار عزیزم.
جونگکوک:عه راست میگی، بفرما خانوما مقدم ترن( صندلی رو کشیده عقب اشاره میکنه)
مری:اوه حتما مرد جوان. ( میشینه)
میشینن و صبحونه شون رو میخورن و جونگکوک میره سر کار.
ویو مری
اه پسر یکی یدونم ببین چقدر صاف و ساده س که حرفای منو باور میکنه.
باید خیلی زود بهش بگم وگرنه خیالم راحت نمیشه.
جونگکوک باید بدونه چون حقشه، از اول باید بهش میگفتم، اره همش تقصیر منه ای مریه احمق.
ولی اشکالی نداره بزار شب بیاد باهاش حرف میزنم.
ویو جونگکوک، داخل ماشینش.
دیگه مطمئن شدم که مامان داره یچیزی رو قایم میکنه.
ولی بزودی میفهمم اره.
بی خیال این قضیه شدم و دلتنگه لینا شدم، بهش یه زنگی بزنم .
گوشی رو گزاشتم رو اسپیکر و همینطور که ماشین رو روشن میکردم جواب داد.
مکالمه بین جونگکوک و لینا.
لینا:الو کوکی سلام.
جونگکوک:سلام قشنگم چطوری؟
لینا:خوبم عشقم، کجایی؟
جونگکوک:هیچی دارم میرم شرکت، تو کجایی؟
لینا:منم خونم.
جونگکوک:اها، زنگ زدم تا صدای قشنگتو بشنوم.
لینا:خوب کردی عزیزم، اه کوک مامانم صدام میزنه کاری نداری؟
جونگکوک:نه برو دخترکم برو.
لینا:باشه بای.
جونگکوک:خدافظ.
قطع کردم.
ادامه دارد............
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐
جونگکوک:اه مامان ولش کن بیا بغلم باهم فیلم ببینیم( خنده اروم و دستاشو باز میکنه)
مری که دید پسرش بی خیال شده تصمیم گرفت زمان بهتری این خبر رو بهش بگه.
مری:هرچی یکی یدونم بخاد( خنده)
مری رفت تو بغل پسرش و اون دو پسر مادر اون شب رو به خوبی گذروندن.
ویو فردا صبح، جونگکوک.
با صدای الارم بیدار شدم، ساعت مثل همیشه 7 صبح رو نشون میداد.
بلند شدم رفتم دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم، اومدم بیرون، و یه دست کت شلوار ساده طوسی پوشیدم و موهامو کمی با شانه حالت دادم.
به خودم از تو اینه قدی نگاهی انداختم، مثل همیشه مرتب و تمیز بودم.
از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اشپز خونه.
مامانو دیدم که داشت صبحونه اماده میکرد، واقعا خیلی منو دوست داشت که صبحا از خوابش میزد تا برای من صبحونه درست کنه.
متوجه حضورم نشد منم اروم رفتم و از پشت بغلش کردم، و بو.سه ای اروم رو موهاش زدم.
جونگکوک:به به نازان خانم دوباره شاهکار کردین.
مری:عه پسرم چند بار بگم منو به این لقب صدا نزن.
جونگکوک:خب نازان جون لایق این لقب هستی، چون بسیار ناز و لطیف تشریف داری.( لبخند ملیح)
مامان از بغلم در اومد و بهم نگاه کرد.
مری:باشه باشه یکی یدونم( خنده)
مری:ولی خوش به حال من که پسر زیبا و تو دل برویی عین تو دارم، و همینطور پسر دختر کش.( خنده)
جونگکوک:به شما رفتم نازان جون.( خنده)
مری:اه دیگه این حرفا بسه بیا بشین صبحونه بخور برو سر کار عزیزم.
جونگکوک:عه راست میگی، بفرما خانوما مقدم ترن( صندلی رو کشیده عقب اشاره میکنه)
مری:اوه حتما مرد جوان. ( میشینه)
میشینن و صبحونه شون رو میخورن و جونگکوک میره سر کار.
ویو مری
اه پسر یکی یدونم ببین چقدر صاف و ساده س که حرفای منو باور میکنه.
باید خیلی زود بهش بگم وگرنه خیالم راحت نمیشه.
جونگکوک باید بدونه چون حقشه، از اول باید بهش میگفتم، اره همش تقصیر منه ای مریه احمق.
ولی اشکالی نداره بزار شب بیاد باهاش حرف میزنم.
ویو جونگکوک، داخل ماشینش.
دیگه مطمئن شدم که مامان داره یچیزی رو قایم میکنه.
ولی بزودی میفهمم اره.
بی خیال این قضیه شدم و دلتنگه لینا شدم، بهش یه زنگی بزنم .
گوشی رو گزاشتم رو اسپیکر و همینطور که ماشین رو روشن میکردم جواب داد.
مکالمه بین جونگکوک و لینا.
لینا:الو کوکی سلام.
جونگکوک:سلام قشنگم چطوری؟
لینا:خوبم عشقم، کجایی؟
جونگکوک:هیچی دارم میرم شرکت، تو کجایی؟
لینا:منم خونم.
جونگکوک:اها، زنگ زدم تا صدای قشنگتو بشنوم.
لینا:خوب کردی عزیزم، اه کوک مامانم صدام میزنه کاری نداری؟
جونگکوک:نه برو دخترکم برو.
لینا:باشه بای.
جونگکوک:خدافظ.
قطع کردم.
ادامه دارد............
- ۶۰۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط