چگونه بنویسم احساسی را که ,
چگونه بنویسم احساسی را که ,
گنگ و نا آشنا در من ریشه دوانده . . . .
شاخ و برگهایش ذهنم را در بر گرفته ,
جانم را تسخیر ,
و همه باورهایم رابه سایه هایی از وهم تبدیل کرده است . . . .
هیچ نمیدانم در کجای این راه بی نشان ایستاده ام . . . .
یک نگاه به پشت سر,
یک نگاه به پیش رو . . . .
نه اطمینانی به درستی راه آمده ,
نه امیدی به ادامه راه مانده . . . .
نه میتوان ماند ,
نه میتوان بازگشت . . . .
ناگزیری از رفتن ، رفتن ، رفتن . . .
نمی شه با تو باشم و اسیر دست غم نشم . . . .
گنگ و نا آشنا در من ریشه دوانده . . . .
شاخ و برگهایش ذهنم را در بر گرفته ,
جانم را تسخیر ,
و همه باورهایم رابه سایه هایی از وهم تبدیل کرده است . . . .
هیچ نمیدانم در کجای این راه بی نشان ایستاده ام . . . .
یک نگاه به پشت سر,
یک نگاه به پیش رو . . . .
نه اطمینانی به درستی راه آمده ,
نه امیدی به ادامه راه مانده . . . .
نه میتوان ماند ,
نه میتوان بازگشت . . . .
ناگزیری از رفتن ، رفتن ، رفتن . . .
نمی شه با تو باشم و اسیر دست غم نشم . . . .
- ۱.۶k
- ۱۸ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط