پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت،نیمه شب خواب دیدکه بیگنا

پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت،نیمه شب خواب دیدکه بیگناه است، پس اوراآزاد کرد،،پادشاه گفت حاجتی بخواه !درویش گفت :وقتی خدایی دارم که نیمه شب تورابیدارمیکندتامراازبند رها کنی،، نامردیست که ازدیگری حاجت بخواهم،،،
دیدگاه ها (۲)

عصرآهن، عصر کشاورزی، عصر فضا، عصر کامپیوتر...... همینطور که ...

دختر یعنی یه دنیا صورتی.........وسلام^___^

الهی من فدای این دلشورت برم مامانم عزیزم همه وجودمی ❤

دستور پخت خوشمزه ترین دسر:مواد لازم:1بسته ویفر1بسته تک تک2عد...

پادشاهی درویشی رابه زندان انداختنیمه شب خواب دید که بیگناه ا...

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»همان شب، یورا را به...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕صبح روز بعد، سئول با صدای ناق...

آوای شبپارت ۱۲ویو نویسنده ساعت : ۳:۳۰ بعد از این که انیا بکی...

تک پارتی ویو ا.ت صدای باز شدن در سکوت سنگین خونه رو شکست ساع...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت دهم: بازیِ جدیدِ پادشاهنورِ چر...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۷: مهمان نیمه‌شبسوآ روی تخت نشسته بود.دست...

پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط