هجوم خاطرات خیره ای که دست بر دار خیال من نمی شوند

هجوم خاطرات خیره ای که دست بر دار خیال من نمی شوند
در حزن لحظه های بی تو
صبر ایوب مرا زمین گیر می کند
می دانی ?
اینجا هیچ ستاره ای به آمدن صبح رضایت نمی دهد
مگر از جان خود سیر شده باشد !
و شب ها درازتر از آنند که یلدا ادعایش می شود..
حالا دیگر رفاقت بی برو برگرد شب و سکوت هم نمی تواند
حسی را که فلج شده / سر به راه نوشتن کند ...
پس / من تنهایی ام را
به لحظه های کوتاه بودنت پیوند می زنم
و سادۀ ساده می نویسم که 'دلم برای تو تنگ شده.. '
دیدگاه ها (۲)

دکتر ,گوشی را رویِ سینه ام جابجا می کند :نفسِ عمیقعمیق تر وَ...

چـقـدر سـخـت اسـت یـــار را . . .بـا یـــار . . .دیـــدن . ....

ثانیه ها در قابِ ســــاعت، وا رفته اند!حـــق دارندخبــــر نا...

هنوز هم گاهی دلم برای روزهای ابری تنگ می شود...برای آسمانی ک...

-چرا می‌نویسم ؟شاید برای آنکه واژه‌ها تنها پناهگاهم شده‌اند ...

لحظه‌به‌لحظه دلتنگت می‌شومانگار هر ثانیه‌ای که می‌گذرد بیشتر...

می‌نویسم برای تویئ که هیچ‌وقت ‍به دست‌ات نمی‌رسد.نه از روی ذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط