می‌نویسم برای تویئ که هیچ‌وقت ‍به دست‌ات نمی‌رسد.

می‌نویسم برای تویئ که هیچ‌وقت ‍به دست‌ات نمی‌رسد.
نه از روی ذوق، که از روی عادت.
صبح‌ها که بیدار مي‌شوم، هنوز کنارم را نگاه می‌کنم.
خالئ است، مثل همیشه.
چائ‌ات را هنوز همان ساعت می‌ریزم، اما نمی‌نوشم.
فقط نگاه‌اش می‌کنم تا سـرد شود.
راست‌اش، دلم گرفته و کسی نیست بگوید «چه شده؟»
تو رفتئ و بقیه، فقط می‌گویند «فراموشش کن».
اما فراموشی، با گفتن اتفاق نمی‌افتد.
گاهی توی خیابان،
پشتِ سرِ کسی می‌افتم که شبیه تو راه می‌رود.
می‌دانم تو نیستی، اما چند قدمی دنبالش می‌روم.
شب‌ها که چراغ را خاموش می‌کنم، صدایت می‌آید توی گوشم.
نه این‌که واقعاً بشنوم، اما مغزم تکرارت می‌کند.
این روزها کمتر حرف می‌زنم، بیشتر می‌نویسم.
شاید چون نوشتن، جواب ‍نمی‌خواهد.
یك بار سعی کردم شماره‌ات را بگیرم، اما دستم نرفت.
نه از ترس، از این که نکند جواب دهی و ندانی چه بگویم.
راستی، حالِ خودت خوب است؟
نه، این را نپرس، جوابش را نمی‌خواهم بدانم.
می‌نویسم تا سنگینیِ ‍سینه‌ام سبك شود.
حتی اگر هیچ‌وقت نخوانی‌اش.
حتی اگر این کاغذها، زیرِ باران خیس بخورند
و ‍محو شوند.
برائ من،
همین که ‍نوشته می‌شوند، کافئ‌ست.
تو رفتی و من، با همان لیوان‌های دوتایی، همان بالشِ اضافه، همان عادت‌های ‍کهنه، مانده‌ام.
زندگی دارد می‌گذرد، اما نه برای من، برایِ بقیه.
من، همان روزِ رفتن، ماندم و تو رفتی.
و حالا، فقط همین خط‌ها هستند
که می‌دانند چقدر دلم برایت تنگ شده.
- ۲۸ تیـر ۱۴۰۵ .
دیدگاه ها (۳۲)

ویو جونگکوک بی حس جواب داد+ هوم. دلم برا جیسو تنگ شده بود ام...

ولی گوسورکز این عادت زشتشو ترک نکرد..همچنان سوالای زیاد بی ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط