رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۵۱
-عالیه!
بهم که رسید قبل از اینکه اون منو ببوسه من لبمو
روي لبش گذاشتم که شدید جا خورد.
بوسهی کوتاهی زدم و خواستم جدا بشم اما دستشو
پشت سرم گذاشت و شروع کرد به بوسیدنم.
دستمو توي موهاش فرو و همراهیش کردم.
دستش که روي بالا تنهم نشست با حرص دستشو
پس زدم و عقب کشیدم.
-همیشه باید دستت هرز بپره!
آروم چشمهاشو باز کرد.
کمی خیره نگام کرد و بعد گفت: مال خودمه دلم می
خواد.
چپ چپ بهش نگاه کردم.
چرخوندمش و به جلو هلش دادم.
-برو صبحونه بخور.
به سمت آشپزخونه رفت که منم خم شدم و به کارم
ادامه دادم.
دستمالو برداشتم و مشغول تمیز کردن شیشهی میزهاي مبل شدم.
#مهرداد
صبحونه میخوردم اما نمیتونستم نگاه ازش بردارم.
اون تاپی که پوشیده بود و با خم شدنش دار و
ندارش به چشمم می خورد شدید وسوم میکرد که
برم و لباسشو پاره کنم و بهشون چنگ بزنم.
اون شلوارك تنگی که پاش بود دیوونم میکرد.
اخمی روي پیشونیم نشست.
چرا دارم به این چیزا فکر میکنم؟!
سریع نگاه ازش گرفتم و به میز چشم دوختم اما یه
چیز وادارم میکرد بازم بهش نگاه کردم.
نمیدونستم چرا قلبم کمی تند میزد و شدید احساس گرما میکردم.
کلافه یقهی پیرهنمو تکون دادم اما درآخر بهتر
نشدم که کلا لباسو از تنم درآوردم و روي اپن پرت
کردم.
بهش نگاه کردم که دیدم همونطور که داره تمیز می
کنه دستشو توي یقهش برد و لباس زیرشو بالاتر
کشید.
یه حس عجیبی داشتم... یه حسی که تا حالا
تجربهشو نکردم... نفسهام تند شده بودند و تنم گر
گرفته بود.
درآخر طاقت نیاوردم و بلند شدم.
به سمتش رفتم که به سمتم چرخید اما بیطاقت روي مبل پرتش کردم که با تعجب گفت: چی شده؟
جوابشو ندادم و لبمو محکم روي لبش گذاشتم.
به بالا تنش چنگی زدم که آخ تو گلویی گفت.
با عطش غیرقابل باوري میبوسیدمش و خودمم نمی
دونستم چم شده.
لبمو برداشتم و گردنشو مک زدم.
-اخ...چیکار داري میکنی مهرداد؟!
چند ثانیه بعد ازش جدا شدم و نفس زنان بهش نگاه کردم.
نمیدونم چی تو نگاهم دید که با تعجب بهم نگاه
کرد.
نفسهام تند شده بودند.
انگشتمو آروم روي لبش کشیدم و تا پایین حرکتش
دادم.
نگاهم که به یقهش خورد بدتر دیوونه شدم.
آروم با تعجب گفت: مهرداد؟!
اما جوري بود که انگار نمیشنیدم که نمیتونستم
جواب بدم.
یقهشو پایین بردم اما یه دفعه بیطاقت کاملا پارهش
کردم و لباس زیرشو پایین کشیدم.
خواستم سرمو به سمتشون ببرم که سرمو گرفت.
-یه لحظه به من نگاه کن.
#مطهره
ناباور به مهردادي که حالا چشمهاش شدید خمار شده بودند نگاه میکردم.
سرشو بالا آورد.
یه دفعه چنگی به بالا تنم زد که آخی گفتم.
نفس زنان گفت: کل تنتو میخوام لعنتی.
دستشو که به سمت شلوارکم برد مچش و گرفتم.
-مهرداد تو...
اما یه دفعه شلوارکمو پایین کشید و به رونم چنگی زد
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۲-مهرداد تو...اما یه دفعه شلوارکمو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۳بعد لالهی گوشمو بوسید.چشمهامو روي...

عشق زندگی من +فیلیکس - هیونجین +شب بود داشتم برمیگشتم خونه ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۸دستاش خيلي محکم بود و بدن ن...

My little princess Part...9بلند شدم جلوش وایسادم با نگاه های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط