Part:2🕸

Part:2🕸

لوسا مثل یک کَنه به یونگی چسبیده بود هرگاه او از خانه بیرون میرفت لوسا با چند عدد نارنگی میوه ای که یونگی عاشقش بود جلوی در خانه اش می ایستاد....

هرگاه یونگی کلاس تقویتی برای دانشگاهش میرفت لوسا را در آنجا میدید...

کل تصورش نسبت به لوسا بهم ریخته بود حس میکرد که در گذشته پیوند عمیقی با لوسا داشته است....

اما ذهنش قلبش را منع میکرد و فرصت وقت گذراندن با لوسا را به او نمیداد....


یونگی هروقت میگفت :

_,چرا دست از سرم برنمیداری دختر جون؟

لوسا فقط لبخندی بزرگی میان لب هایش شکل میگرفت و حرفش را با آهستگی مطرح میکرد..

_چطور میتونم از دوست پسرم دست بکشم؟


این دیدارهای تعیین نشده حرف های عاشقانه نگاه های انتظار دیگر برای یونگی عادی شده بود.....

او به این عادت کرده بود که در هرجا تصویر رومخ لوسا بر چشمانش دیده شود و‌با ذهنش اورا یاد کند...

این اتفاقات تا یک ماه ادامه داشت ......
اما حدود ۷۲ ساعت از لوسا هیچ خبری نبود لوسا دیگر در خانه یونگی برایش گیتار نمیزد به یونگی نارنگی تعارف نمیکرد در کلاس های تقویتی صندلی لوسا خالی مانده بود....

یونگی شاید نمیخواست این را قبول کند ولی به حضور او عمیقا وابسته و مهتاج شده بود....

صبح روز بعد هنوز که خورشید نور فروزان خود را نشان نداده بود یونگی نا خود آگاه در خانه اش را باز کرد...

خودش از رفتار عجیبش سر در نمیورد همه چیز عادی بود شهر ساکت بود سالمدان با همدیگر به آرامی قدم میزدند لاستیک ماشین به آرامی بر روی آسفالت کشیده میشد .....

تا وقتی به پایین نگاه کرد و دسته گلی سیاه را دید...

نامه ای نوشته بر روی گل ها چسبانده شده بود..‌
{من دوست لوسا هستم خواستم بهت بگم اون خیلی برات زحمت کشید اما طاقت خیانت رو نداشت و خودکشی کرد....}

یونگی نامه را میان دستانش مچاله کرد عصبی خندید بر روی زانوهایش فرود آمد ....

آری دیگر آن کسی که بیشتر از مادر پیرش به او توجه میکرد در این دنیا وجود نداشت...

میداند ..یونگی میداند تقصیر از خودش بود همه چیز میتوانست خیلی ساده تر و زیباتر از این پیش برود ....

اما خراب کرد هم زندگی خودش را هم زندگی لوسا را ...

در روزنامه های شهر چهره مظلوم و گِریان لوسا چاپ شد متن زیر آن چهره غم آلوده مردم را به جان هستی نشان میداد....

{متن روزنامه}

در ژانویه سال ۱۹۹۴ دختری به نام لوسا خود را در اتاقش دار زد چرا که دوست پسرش را درحال بوسیدن یک دختر دِگَر دید....

یونگی میدانست آن شب بارانی جلوی لوسا دوست خود را بوسید بر این باور که لوسا سمت او نیاید و مثل آنکه واقعا به خواسته ای رسیده است.....


سال ۲۰۲۶ هوا همان هوا بود شایعه ها کمتر به گوش میرسید خاطره آن دختر عاشق شکست خورده از یاد رفت....

اما یونگی تک تک لحظات را در خاطرش ثبت کرد که حداقل در خاطراتش لوسا را داشته باشد و از او مانند جواهری گران بها محافظت کند.....

همان شب نوه یونگی جلوی پای یونگی نشست با کنجکاوی از او پرسید:

_پدر بزرگ عشق اول تو کی بود؟

یونگی در جواب نوه ۳ سالش گفت:

_کسی که فکر میکردم هیچ چیز من نیست ولی در واقع تنها چیزی که در این جهان داشتم اون بود:))

شاید تا وقتی که عزیزانمان کنارمان هستن نبود آن هارا حس نمیکنیم ...

اما وقتی که از ما دور میشوند ،میفهمیم که چقدر عمیق وابسته کسی بودیم که روزی به آن میگفتیم ازت متنفرم:

فرصت ها همانند ابری میگذرند ،هیج چیز ابدی در این جهان وجود ندارد، پس از وقتمان درست استفاده کنیم تا بعدا پیشمان نشویم.. باید بدانیم پیشمانی سودی ندارد ....

شاید از نظر بقیه لوسا مرده باشد اما من بر این باورم که (یک ابر هرگز نمیمرد)لوسا دیگر قابل دیدن نیست ولی یونگی انرژی آن را سرتاسر خانه قدیمی اش احساس میکند و با همین دلیل هنوز دوام آورده است :))

{پایان}
دیدگاه ها (۲)

....تک پارتی از یونگی....

✲ شاید تلخ‌ترین جنگ ، جنگی باشه که دیگه دشمنی جز خودت نداشته...

*.the Law of Violence.*

پارت هفتم — فقط یک آشنای عجیبیورا بعد از آن روز، دیگر یونگی ...

یونگی از آن آدم هایی نیست که برای دیده شدن تلاش کنند ؛ حضورش...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت سوم: سایه‌های پنهان در آکادم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط