#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۸۷: حسودی
اولین کلاس بالاخره تمام شد.
به محض اینکه استاد از کلاس بیرون رفت، دوباره همهمه در کلاس پیچید.
چند نفر هنوز درباره اتفاقی که افتاده بود حرف می‌زدند.
— «باورم نمیشه ولیعهد واقعاً اومد.»
— «و جلوی استاد اینطوری حرف زد!»
سوآ اما انگار هیچ‌چیز نشنیده بود.
بی‌تفاوت دفترش را بست.
میرا خم شد سمتش.
— «خانم، الان کل دانشگاه داره درباره‌ات حرف می‌زنه.»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «مهم نیست.»
میرا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.
— «آره معلومه. مخصوصاً وقتی ولیعهد شخصاً برای دفاع ازت میاد.»
سوآ چشم غره رفت.
— «میرا.»
میرا خندید.
— «باشه باشه، چیزی نگفتم.»
چند دقیقه بعد هر دو از کلاس بیرون آمدند.
اما به محض اینکه وارد حیاط دانشگاه شدند…
میرا ناگهان مکث کرد.
— «اوه.»
سوآ گفت:
— «چی شده؟»
میرا با سر به جلو اشاره کرد.
— «اونجا رو نگاه کن.»
سوآ نگاهش را دنبال کرد.
جونگ‌کوک را دید.
ولی تنها نبود.
چند دختر از دانشجوهای دانشگاه دورش جمع شده بودند.
یکی از دخترها با صدایی لطیف گفت:
— «ولیعهد، واقعاً شما امروز سر کلاس دانشجو های طراحی رفتین؟»
دختر دیگری خندید.
— «ما خیلی شانس آوردیم که شما رو از نزدیک دیدیم.»
یکی دیگر کمی جلوتر آمد.
— «شما همیشه اینقدر از دانشجوها حمایت می‌کنین؟»
جونگ‌کوک آرام جواب می‌داد.
مودب.
خونسرد.
— «اگه لازم باشه.»
یکی از دخترها با لبخند گفت:
— «پس یعنی اگر ما هم مشکل داشته باشیم می‌تونیم روی کمک شما حساب کنیم؟»
جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به او کرد.
— «اگه منطقی باشه.»
چند دختر خندیدند.
سوآ از دور همه چیز را می‌دید.
صورتش کاملاً بی‌حالت بود.
اما نگاهش…
کمی تیره شده بود.
میرا آرام به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
— «اوه.»
سوآ گفت:
— «چی؟»
میرا با شیطنت گفت:
— «هیچی… فقط دارم یه صحنه خیلی جالب می‌بینم.»
سوآ اخم کرد.
— «کدوم صحنه؟»
میرا به سمت جونگ‌کوک اشاره کرد.
— «ولیعهد محبوب دانشگاه.»
سوآ نگاهش را برگرداند.
— «برام مهم نیست.»
میرا خندید.
— «آره معلومه.»
سوآ هنوز همان‌جا ایستاده بود.
و هنوز داشت نگاه می‌کرد.
میرا آرام گفت:
— «جالبه…»
سوآ با بی‌حوصلگی گفت:
— «چی جالبه؟»
میرا با لبخند گفت:
— «اینکه یه نفر ادعا می‌کنه براش مهم نیست…»
بعد مکث کرد.
— «ولی هنوز داره نگاه می‌کنه.»
سوآ فوراً نگاهش را برگرداند.
— «من نگاه نمی‌کردم!»
میرا زیر لب خندید.
— «باشه حسود خانم.»
سوآ فوراً گفت:
— «حسود نیستم!»
میرا گفت:
— «پس چرا صورتت دقیقاً شبیه کسیه که می‌خواد بره اون دخترها رو خفه کنه؟»
سوآ نفس عمیقی کشید.
بعد گوشی‌اش را درآورد.
میرا ابرو بالا انداخت.
— «اوهو…»
سوآ چیزی تایپ کرد.
جونگ‌کوک هنوز میان آن دخترها ایستاده بود.
در همان لحظه گوشی‌اش لرزید.
یکی از دخترها گفت:
— «ولیعهد، شما معمولاً اینجا میاین؟»
جونگ‌کوک گوشی‌اش را بیرون آورد.
پیام را باز کرد.
"بیا پشت ساختمون قدیمی کتابخانه."
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد گوشی را خاموش کرد.
جونگ‌کوک خیلی آرام گفت:
— «ببخشید.»
همه به او نگاه کردند.
— «باید برم.»
بعد بدون توضیح بیشتری از میانشان عبور کرد.
دخترها با تعجب نگاهش کردند.
میرا که از دور همه چیز را دیده بود، به سوآ نگاه کرد.
— «خب… ظاهراً پیام اثر کرد.»
سوآ گوشی‌اش را در جیب گذاشت.
— «بریم.»
چند دقیقه بعد…
پشت ساختمان قدیمی کتابخانه.
جایی که معمولاً هیچ‌کس نمی‌آمد.
سوآ و میرا آنجا ایستاده بودند.
میرا ناگهان گفت:
— «خب… من میرم.»
سوآ برگشت.
— «چی؟ چرا؟»
میرا لبخند زد.
— «دلم نمی‌خواد وسط رابطه عاشقانه شما دو نفر گیر بیفتم.»
سوآ گفت:
— «میرا!»
اما میرا فقط خندید.
— «موفق باشی.»
و بعد همان‌جا آن‌ها را تنها گذاشت.
صدای قدم‌هایی از پشت ساختمان آمد.
جونگ‌کوک ظاهر شد.
سوآ به او نگاه کرد.
و با لحنی کوتاه گفت:
— «بیا اینجا.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
نت ضعیفه مجبور شدم با عکس بزارم...
دیدگاه ها (۱۵)

#تاج_و_طوفانپارت ۸۶: ولیعهد یا دوست پسر سلطنتی؟چند ثانیه بعد...

#تاج_و_طوفانپارت ۸۵: درگیری دانشگاهصبح قصر برخلاف شب قبل، دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط