پارت 4

پارت 4
اَه این صدای چیه؟
وای خدا گوشام کر شد. سکته قلبی، مغزی رو همزمان زدم به مولا!
ساعت رو خاموش کردم.
جاتون خالی رفتم دستشویی و برگشتم. لباس های دانشگام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
اوه اوه راستی من ماشین این یارو رو داغون کرده بودم، تازه الان یادم افتاد.
تند رفتم پایین که دیدم بله!
اقا شایان شلنگ به دست داره ماشین میشوره!
می‌خواستم بی سرصدا اون محل رو ترک کنم که صدای شایان امد.
-سانیا؟
جونم؟ بله؟ این چه زری زد؟
با عصبانیت برگشتم گفتم:
- صادقی هستم، اقای سهرابی !
شایان پوفی کرد و دستای خیسش رو با لباسش تمیز کرد. ایش کثیف، لجن!
اوم مطمئنم می‌خواد درباره ماشینش حرف بزنه!
ابوالفضل!
شایان نگاهم کرد و اشاره ای به ماشینش کرد گفت:
- ماشینم!
-هان؟ الان می‌خواین پز بدین ماشین دارین؟
- می‌دونم کار خودتونه خانم صادقی!
رو خانم صادقی تاکید کرد.
-چی می‌گین اقای سهرابی؟ چه کاری؟
-رو ماشینم نوشابه و تخم مرغ ریختی بعد نوشتی ضد پسر! این تیکه کلام شماست!
وای خدا گند زدم نگاهی به ساعتم کردم ساعت 7 نیم بود. نگاهم رو از ساعت گرفتم و به شایان دوختم و گفتم:
- دیرم شده اقای سهرابی!
بهش فرصت حرف زدن ندادم و سوار ماشینم شدم. پوف، خطر رفع شد.
به دانشگاه که رسیدم. زود پریدم تو کلاس و پیش هانیه رفتم. هانی دوست صمیمیمه، دختر خوشگلیِ، جوری که نصف پسرا دانشگاه عاشقش بودن! حالا منم هستم! البته منم کم خاطرخواه ندارما! ولی چی؟! ضد پسرم!
پیش هانی نشستم و گفتم:
- چطوری کفاثت ؟
هانیه یه نگاهی بهم کرد و زد به شونم و گفت:
- ابراز احساساتت تو حلقم! خوبم تو چی؟
- عالی. توپم اصلا.
تا خواست چیزی بگه که استاد وارد کلاس شد.
با ورود استاد همه ساکت شدن. استاد نخعی کیفش رو گذاشت روی میزوگفت:
-‌ سلام. امتحاناتون رو تصحیح کردم. نمرات پسرا از دخترا بیشتر بود!
همه پسرا دست زدن!
اوه اوه چه حرفا منم بلند گفتم :
- استاد اینا از ترس سربازیشون عین سگ درس می‌خونن!
همه دخترا خندیدن و دست زدن که بردیا یکی از همکلاسی هام گفت :
-نخیرم ما هوشمون بالاست!
-‌ بابا نکشیمون بری زنبوری!؟
کل کلاس رفت رو هوا، حقت!
بردیا قرمز شده بود که خدا می‌دونه! با خشم برگشت سمتم تا خواست حرف بزنه که استاد گفت :
- کافیه.
بردیا بلند شد و دستاش رو مشت کرد و با عصبانیت گفت :
- استاد بزارین حالش رو بگیرم!؟
- وا تو می‌خوای حال من رو بگیری؟ بیا برو گرده افشانیت رو بکن بری زنبوری !
دوباره کلاس رفت رو هوا!
بردیا با خشم بلند شد و می‌خواست بیاد سمتم که استاد گفت :
- از کلاس بیرونتون می‌کنما! میگم کافیه! بشین سر جات بردیا.
سعید بلند گفت :
- اقا اسمش بری زنبوریه!
استاد رو کرد به سعید و گفت :
- شما خفه!
کلاس از خنده ترکید.
استاد برگه ها رو داد و بعد درس داد.
کل مدت بردیا پاهاش رو به زمین می‌کوبید می‌دونم بد عصبیش کردم.
دانشگاه تمام شد، که هانی گفت برم خونشون که تنهاست، منم بدون هیچ گونه تعارفی قبول کردم.
در خونه رو با کلید باز کرد که من اول از اون پریدم تو خونه که ناگهان...
دیدگاه ها (۱۰)

پارت 5اوه اوه استغفرالله یه پسر با یه شلوارک جلوم ظاهر شد. ن...

پارت 6تو فکرانتقام بودم که هانی زد به شونم و گفت:-کجایی؟-ها؟...

پارت 3 زود لباسام روعوض کردم و خودم رو انداختم‌ رو تخت و پت...

پارت 2به خونه رسیدم که دیدم باز این شایان داره ماشینش رو می‌...

رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان هکر کوچولوی من پارت اول

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

چند پارتی جونگ کوک وقتی استادت بود

#برادر ناتنی من

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

پارت ۱۲

ࡃܢܚ݅ࡐ߳ ܥ‌‌ܝ‌ܥ‌‌ࡅ߭ߊ‌ܭ p2 زمان ساعت با دقت طرح ام میکشدم رنگ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط