چند پارتی جونگ کوک وقتی استادت بود

𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی استادت بود و عاشقت شد...🪐🩵🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐

ناگهان احساس کردم شکمم پیچ خورد.

دستم رو روی شکمم گذاشتم و قدم‌هام رو آهسته کردم.

+ آخخ...

لیا با شنیدن صدام سریع برگشت.
= ات، حالت خوبه؟

سعی کردم عادی رفتار کنم.
+ چیزی نیست، فقط شکمم یه‌دفعه درد گرفت.

لیا با نگرانی نگام کرد.

= خیلی درد داره؟
+ نه، فکر کنم خوب می‌شه.

چند قدم دیگه برداشتم، اما درد بیشتر شد.
ایستادم و نگاهم رو به لیا دادم.

+ تو برو سر کلاس، من میام.

= کجا میری؟

+ باید برم سرویس.

= می‌خوای همراهت بیام؟

سرم رو به نشونه‌ی نه تکون دادم.
+ نه، تو برو. اگه دیر برسی، استاد غایبت می‌کنه.

لیا با تردید نگام کرد.

= مطمئنی؟

+ آره.

= پس سریع بیا.

+ باشه.

لبخند کوچیکی بهش زدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.


چند دقیقه گذشته بود.

نگاهی به ساعتم انداختم و با عجله از سرویس بیرون اومدم.

وقتی به راهروی دانشگاه رسیدم، برخلاف چند دقیقه قبل، تقریباً خالی بود.

+ بدبخت شدم...

شروع کردم به تند راه رفتن.

وقتی به کلاس رسیدم، چند تقه به در زدم.

از داخل کلاس هیچ صدایی نمی‌اومد.

آروم دستگیره رو پایین کشیدم و در رو باز کردم.

همه سر جاشون نشسته بودن.

نگاهم رو به سمت تخته بردم.

کسی کنار تخته ایستاده بود که تا اون لحظه ندیده بودمش.

همون استاد جدید بود.

نگاهی به صورت جدیش انداختم.

لباس رسمی اما ساده‌ای پوشیده بود و چند برگه روی میز کنارش قرار داشت. موهاش مرتب بود و حالت چهره‌اش اون‌قدر جدی بود که برای چند لحظه حتی یادم رفت وارد کلاس بشم.

نگاهش مستقیم روی من ثابت مونده بود.

از خجالت سرم رو پایین انداختم، اما زیرچشمی حرکاتش رو دنبال می‌کردم.

نگاهی به ساعتش انداخت و بعد یک قدم به سمتم برداشت.

- نمی‌اومدی سر کلاس، بهتر نبود؟

لحنش جوری بود که احتمالاً کسی بعد از اون جرئت نمی‌کرد دوباره دیر به کلاسش برسه.

لب باز کردم، اما فقط یک کلمه از دهنم بیرون اومد.

+ چی؟

ابروهاش کمی بالا رفت.
- دلیل دیر کردنت رو می‌پرسم. چرا دیر اومدی؟

سرم رو بالا آوردم و برای اولین بار مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کردم.

+ من... مجبور شدم برم سرویس. شکمم درد گرفته بود.

چند ثانیه سکوت کرد. انگار داشت حرفم رو بررسی می‌کرد.

در نهایت فقط سرش رو تکون داد.
- باشه. بشین.

لحنش کمی آروم‌تر شده بود، اما هنوز جدیت خودش رو داشت.

سریع به سمت نیمکتم رفتم و کتاب فیزیکم رو از کیفم درآوردم.

نگاهی به صفحه‌ی کتاب لیا انداختم و همون صفحه رو باز کردم.

استاد برگشت سمت تخته.
- شروع می‌کنیم.

گچ رو برداشت و رو به کلاس ایستاد.
- کسی وسط تدریس من حرف بزنه، از کلاس بیرونش می‌کنم.

کلاس یک‌دفعه ساکت شد.

و درس رو شروع کرد.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که متوجه شدم تدریسش برخلاف اخلاق و اعصابش، خیلی خوبه.

موضوعی که استاد قبلی با کلی فرمول و توضیح پیچیده یاد می‌داد، اون خیلی ساده توضیح می‌داد .

حتی وقتی یکی از بچه‌ها جواب اشتباهی داد، مسخره‌اش نکرد.

فقط با آرامش گفت:

- اشکال نداره. دوباره فکر کن.

برای اولین بار با خودم گفتم شاید اون‌قدرها هم آدم بدی نباشه.

البته هنوز بابت برخورد اولش ازش شاکی بودم.

حدود نیم ساعت گذشته بود.
داشتم نکته‌ای رو از روی تخته توی دفترم یادداشت می‌کردم که صدای استاد بلند شد.

- ات، بیا این سؤال رو جواب بده.

نگاهم رو با تعجب بالا آوردم.

+ من؟!

- آره.

خونسرد جوابم رو داد و روی صندلیش نشست.

منتظر بود تا جواب بدم.

با تردید از جام بلند شدم و به سمت تخته رفتم.
گچ رو برداشتم و نگاهی به فرمول انداختم.

چند ثانیه به سؤال خیره شدم.

اما هرچی بیشتر نگاه می‌کردم، کمتر می‌فهمیدم باید از کجا شروع کنم.

+ استاد...

سرش رو بالا آورد و نگاهی به من انداخت.

بعد نگاهش رو به تخته‌ای که هنوز هیچ جوابی روی اون نوشته نشده بود، دوخت.

- بلد نیستی؟
آروم سرم رو تکون دادم.

+ آره...

اخم کوچیکی کرد.

- پس دو ساعته برای کی توضیح می‌دم؟

سرم رو پایین انداختم.

صدای محکم و عصبی‌اش دوباره بلند شد.

- برو بشین.

گچ رو از دستم گرفت و تخته رو پاک کرد.

آروم به سمت نیمکتم برگشتم و نشستم.

لیا کمی به سمتم خم شد و زیر لب گفت:

= فکر کنم استاد جدیده ازت خوشش نمیاد.

با اخم جوابش رو دادم:

+ منم ازش خوشم نمیاد.

لیا خنده‌ی ریزی کرد.

= چه تفاهمی!

آروم آرنجم رو بهش زدم تا ساکت بشه.


کلاس بالاخره تموم شد.

صدای همهمه‌ی بچه‌ها توی کلاس پیچید و همه شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.

من هم دفترم رو بستم و نگاهی به لیا کردم.

+ بریم.

هر دومون به سمت در خروجی رفتیم.

اما درست لحظه‌ای که می‌خواستیم از کلاس خارج بشیم، صدای استاد مانع ادامه‌ی راهمون شد...
دیدگاه ها (۴۰)

چند پارتی جونگ کوک وقتی استادت بود

بانوم فالوشع 😘🩷 https://wisgoon.com/989363_1923

I can be myself with himPart³²وارد کلاسم شدم..تهیونگ روی صند...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط