حکایت من و تو،

حکایت من و تو،
حکایت "قهوه" ایست
که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم....
که با هرجرعه، بسیار اندیشیدم که
این طعم را دوست دارم یا نه ؟!...
و آنقدر گیر کردم
بین دوست داشتن و نداشتن
که انتظار تمام شدنش را نداشتم !...
و تمام که شد،
فهمیدم باز هم قهوه میخواهم...
حتـــــے تلخ تلخ...
دیدگاه ها (۲)

بی وقفه...نگرانم ...پاییز که برسدساعت ها را عقب میکشنددلتنگی...

"کـاش می دانستیﮐﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﺍﺕ...ﺩﻧﯿـاﯼ ﻣـن ﺍﺳﺖ...ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻫﺖ... ﻭﯾﺮ...

خیلی دردناکه اینکه مرتب باید خودت رو به دیگری یادآوری کن...

تنهایی...!!بی هوایی...!!ادم راخفه میکند...!!گاهی هوایی شدن ب...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

★彡   Part 47 彡★ خب، اتاق بهونه بود.مگه میشه تو عمارت به این ...

ادامه پارت ۳۴

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

جونگکوکا تو واقعا داره ۲۹ سالت میشه؟ ‌ولی تو هنوز برای ما آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط