دیگر از آن همه شیطنت و شلوغی خبری نیست...

دیگر از آن همه شیطنت و شلوغی خبری نیست...
آنقدر بخاطره ضربدر های جلوی اسمم چوب روزگار را خوردم که تبدیل به ساکترین شاگرد کلاس زندگی شدم...
دیدگاه ها (۷)

توداروخونه بودم یه اقایی اومدگفت کرم ضدسیمان دارین فروشنده ب...

بچه ها حتما بخونید!!!!ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯﺳﺮ...

شما ميدانيد؟ "بعدا" کدام روز تقويم است؟! قرار دارم... منتظرم...

ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﮐﻨﻢ ﺩﻳﺪﻡ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻴﻨﻤﺎﻥ ﺩﺭ...

🍂🤍در گوشه‌ای از این جهانِ پرهیاهو، هنوز جاهایی هست که زمان د...

رمان { همسایه ای از جنس شب و روز }

📍بغض خانم بازیگر در دنیای موازی🔹️حسین دهباشی مستندساز درباره...

چند پارتی

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۱: زمزمه‌هایِ شوم در راهروه...

پارت۱ویو ات صبح از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. دیرم ...

یک نیمکت فاصله

پارت ۴ وییوی جیسونگ:وارد خونه شدم خونه ای که فکر میکردم یه ر...

جنگ جهانی اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط