در را که به رویم باز میکرد
در را که به رویم باز میکرد
میفهمید قضیه چیست
حرفی نمیزند
وانمود میکرد بی خیال من است و خودش را در آشپز خانه اش گم میکرد ..
اما هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که
با یک سینی ورشو که یادگار جهازش بود و تویش دو تا استکان چای تازه دم بود میامد و کنارم مینشست
چای قند پهلویش را کنار دستم میگذاشت و میپرسید مادر جان چی شده ؟
وقتی چند بار این سوال را میپرسید و من جوابی نمی دادم
دستم را در دستانش میگرفت و
این شعر بابا طاهر را برایم میخواند .
🍀🍀
گلسرخم چرا پژمرده حالی؟
بیا قسمت کنیم دردی که داری
بیا قسمت کنیم بیشش به من ده
که تو کوچک دلی طاقت نداری
🍀🍀
وآن وقت بود که
مثل همیشه
مثل دفعه های قبل
مثل انار رسیده روی درخت ...
بغضم می ترکید
سرم را روی زانوهایش میگذاشتم و تا دلم میخواست گریه میکردم .
او موهایم را نوازش میکرد و
من حرف میزدم
و
او گوش میکرد و
من حرف میزدم
و حرف میزدم
و
او فقط سکوت میکرد
نه نصیحتی و نه سرزنشی ....
سرم را از روی که پاهایش بر میداشتم
سبک شده بودم ...
احساس میکردم دردهایم را قسمت کرده ام ولی اشتباه میکردم
در حقیقت دردهایم تمام شده بود .....
گونه های خیسم را پاک میکرد
صورتم را میبوسید و میپرسید
بهتری ؟
و وقتی من با علامت سر پاسخش را می دادم
آرام بلند میشد
سینی اش را بر میداشت ودوباره میرفت
توی آشپز خانه اش ...
چه بی رحم بودم من
چرا که
دردهایی را که با او قسمت کرده بودم
همش آهی میشد در سینه مهربانش ...
من سبک شده بودم
و او پُر درد
ولی
نوازشهایش چه معجزه ای میکرد
🖌#حمیرا_آریانژاد_مرتضوی
میفهمید قضیه چیست
حرفی نمیزند
وانمود میکرد بی خیال من است و خودش را در آشپز خانه اش گم میکرد ..
اما هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که
با یک سینی ورشو که یادگار جهازش بود و تویش دو تا استکان چای تازه دم بود میامد و کنارم مینشست
چای قند پهلویش را کنار دستم میگذاشت و میپرسید مادر جان چی شده ؟
وقتی چند بار این سوال را میپرسید و من جوابی نمی دادم
دستم را در دستانش میگرفت و
این شعر بابا طاهر را برایم میخواند .
🍀🍀
گلسرخم چرا پژمرده حالی؟
بیا قسمت کنیم دردی که داری
بیا قسمت کنیم بیشش به من ده
که تو کوچک دلی طاقت نداری
🍀🍀
وآن وقت بود که
مثل همیشه
مثل دفعه های قبل
مثل انار رسیده روی درخت ...
بغضم می ترکید
سرم را روی زانوهایش میگذاشتم و تا دلم میخواست گریه میکردم .
او موهایم را نوازش میکرد و
من حرف میزدم
و
او گوش میکرد و
من حرف میزدم
و حرف میزدم
و
او فقط سکوت میکرد
نه نصیحتی و نه سرزنشی ....
سرم را از روی که پاهایش بر میداشتم
سبک شده بودم ...
احساس میکردم دردهایم را قسمت کرده ام ولی اشتباه میکردم
در حقیقت دردهایم تمام شده بود .....
گونه های خیسم را پاک میکرد
صورتم را میبوسید و میپرسید
بهتری ؟
و وقتی من با علامت سر پاسخش را می دادم
آرام بلند میشد
سینی اش را بر میداشت ودوباره میرفت
توی آشپز خانه اش ...
چه بی رحم بودم من
چرا که
دردهایی را که با او قسمت کرده بودم
همش آهی میشد در سینه مهربانش ...
من سبک شده بودم
و او پُر درد
ولی
نوازشهایش چه معجزه ای میکرد
🖌#حمیرا_آریانژاد_مرتضوی
- ۱۴.۳k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط