خیلی نگران شدم

خیلی نگران شدم
یعنی من حق نداشتم لحظه ای احساس خوشبختی و امنیت کنم ؟ چه دنیایی است نمی دانم .‌
هر چه من دلشوره داشتم و نگران بودم استاد ارام بود و می خندید
تاقت نیاوردم و صلیب کشیدم و زانو زدم و به دعا مشغول شدم از پدر اسمانیم خاستم که این خوشبختی و این احساس امنیت را از من نگیرد .و خطری جان استاد را تهدید نکند
در حال دعا بودم استاد گفت سفارش مرا هم به مسیح داشته باش و برای ظهور موعود دعا کن.
تا رنج بشر پایان یابد
دعایم تمام شد استاد خاست برود
احازه ندادم
گفتم فردا با هم به دانشگاه می رویم
می ترسم اتفاقی بیفتد
کنارم باشی خیالم راحت تر است

خندیدو گفت کور از خدا چ می خواهد
دو چشم روشن
بعد گفت رژینا جان اینقدر که من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست داری و نگران منی ؟
صورتم از خجالت سرخ شد و گفتم

تا که از جانب لیلی نباشد کششی
کوشش مجنون دل افکار به جایی نرسد

رفتم و چای اوردم
همراه استاد زنگ میخورد ولی پاسخ نمیداد
صحبت از مسائل مختلف پیش آمد
از گذشته اش از گذشته من
ولی انچه اعصابم را به هم ریخت حرکت سریع زمان بود . ان شب حرفی که بار ها از استاد شنیده بودم را با چشمانم دیدم و فهمیدم ساعت دروغ است و قرار داد

انشب استاد باز همین قانون را گفت
کلاس هایی که تو حضور نداری برای من مثل سال میگذرد ولی کلاس هایی که با تو دارم مثل برق ....

خندیدم و گفتم من با شما کلاس دارم

گفت دو سال است که افسار دل ما دست شماست و استاد شمایی و من با شما کلاس دارم

وقتی همراه استاد اذان صبح را پخش کرد
از تعجب یخ زدم
شب بلند زمستان برایم کمتر از ساعتی گذشته بود
وقتی ناراحتی مرا فهمید که گفتن چقدر زود صبح شد

اگفت
ولی زمان هایی که کنار خانه شما بیدار ماندم مانند سال میگذشت تا بیایی و بک‌ نظر نگاهت کنم ..
بعد
این ترانه علی رضا افتخاری را با تار جلال ذوالفنون را از همراهش پلی کرد و گفت
گوش دادم و گریه کردم و خاستم خدا محبت تو را از دام بردارد و بر نداشت
شب عاشقان بی دل
چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب
در صبح باز باشد
عجب است اگر توانم
که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر
که اسیر باز باشد
به کرشمه عنایت
نگهی به سوی ما کن
که دعای درد مندان
ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست تاقت
که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم
که محل راز باشد ...
دگرش چو باز بینی
غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه
و سخن دراز باشد ...

با شنیدن صدای افتخاری عشقم قلیان کرد و با بغض و التماس
گفتم استاد تو را به مسیح اگر امشب خواب نیستم و این همه بیداری بود . تنهایم نگذارید مواظب خودتان باشید . این تماس مرا نگران کرد استاد با جدیت تمام شانه هایم را گرفت و گفت امیرالمومنین نگرانی و دلشوره را حرام میداند
پایان ۱۸
دیدگاه ها (۰)

با دلشوره و نگرانی شریر را به خود راه میدهی و دربهای قلبت به...

باید زن باشی و بدانی احساس امنیت در کنار عشقت چه طعمی دارد ع...

سرم را روی پای اسنادگذاشتم و دست استاد را گرفتم روی سرم گذاش...

پاسخ همه حرفهای من سکوت بودچای خورد و سیگاری روشن کرد و گفت...

🌱🍒آمدی وَه که چه مُشتاق و پریشان بودمتا بِرفتی ز بَرم،صورت ب...

هیچ مپندار مرا از گذرِ تلخِ زماندر آینه پیر شدم و در دلم جوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط