راستی

راستی
خدا کمی قبل اینجا بود .......
جایت خالی , دو فنجان چای دارچینی خورد.......
او هم دلش گرفته بود ,
مثل ابر بهار, سر روی شانه ام می گریست.......
دخترم ......
خدا همین نزدیکی نیست دیگر ....

او رفت.....
تمام.
دیدگاه ها (۱)

کاااااااااش

دو_فنجان قهوه سفارش میدهم، وبی محابا دستانت را می گیرم ...

نام: قرارداد نفرتPart:¹¹صبح، ا/ت روی مبل بیدار شد.بدنش از بد...

پارت اول[فصل اول] | شروعی متفاوتنور طلایی خورشید از میان پرد...

pصبحِ روز بعد، خورشیدِ جزیره ججو با بی‌رحمیِ تمام از پنجره‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط