My professor
My professor
Part:65
قطعا فکر میکرد توهمه ... آخه من که تا خود الان بیدار بودم چطور متوجه نشده بودم که از خونه بیرون رفته
تهیونگ:چیز دیگه ای هم گم کردی که هنوز اینجایی ؟
لحنم ناخوداگاه عوض شد ... بدون اينکه بخوام, ضعیف تر و مظلوم تر از حالت عادی شده بود
هیزل:تو .... دیدیش؟
سرشو کج کرد تا نگاه کلی ای به تابلوش بندازه و بعد مشغول اضافه کردن جزئیات
به پل شد
تهیونگ:آره. باید سلام میرسوندم؟!
با انگشتام بازی کردم
هیزل:خب ... دستش ... خوب بود؟ ....... درد نداشت ؟
حرکت کاردک روی بوم رو متوقف کرد و صورتشو سمتم چرخوند .... با اون چشمای خمار و سرد چند ثانیه تو چشمام نگاه کرد و بعد دوباره روشو برگردوند سمت تابلوش ...
بایدم به نظرش سوال مسخره ای پرسیده باشم ... بدون هیچ حرف دیگه ای سرمو
پایین انداختم و رفتم بیرون ... یه ناامیدی و بی حوصلگی کلافه کننده رو توی وجودم
حس میکردم ... من پیداش نکرده بودم ! و ممکن بود تا شب نتونم ببینمش ....
کمر و سرمو به در اتاق تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم ..شقیقه های دردناکمو با یه دستم ماساژ دادم ... یعنی واقعا توهم زده بودم؟ ... تهش دیوونه شدم رفت ؟! ...
اصلا بیخیال من .... یعنی با همون دستای زخمی رفته سر کار ؟ ...
شاید جای خورده شيشه ها رو انگشتاش درد بگیرن وقتی روان نویسشو دستش میگیره ...
اون لحظه بود که به خودم اقرار کردم تمام امروز دنبال جواب سوالاتم نبودم...
بلکه به حد مرگ باری دلم براش تنگ شده بود ! ...چهره ی آروم و غرق خوابش برام تداعی شد
و دلم لرزید .... مگه چند ساعت از اون بغل گذشته که حس میکنم از شدت دلتنگی برای اون حرارت, بدنم درد میکنه و کوفتهس...
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۶۰
کامنت:هر چقدر دوست دارید✨
#رمان #فیکشن #فیک
Part:65
قطعا فکر میکرد توهمه ... آخه من که تا خود الان بیدار بودم چطور متوجه نشده بودم که از خونه بیرون رفته
تهیونگ:چیز دیگه ای هم گم کردی که هنوز اینجایی ؟
لحنم ناخوداگاه عوض شد ... بدون اينکه بخوام, ضعیف تر و مظلوم تر از حالت عادی شده بود
هیزل:تو .... دیدیش؟
سرشو کج کرد تا نگاه کلی ای به تابلوش بندازه و بعد مشغول اضافه کردن جزئیات
به پل شد
تهیونگ:آره. باید سلام میرسوندم؟!
با انگشتام بازی کردم
هیزل:خب ... دستش ... خوب بود؟ ....... درد نداشت ؟
حرکت کاردک روی بوم رو متوقف کرد و صورتشو سمتم چرخوند .... با اون چشمای خمار و سرد چند ثانیه تو چشمام نگاه کرد و بعد دوباره روشو برگردوند سمت تابلوش ...
بایدم به نظرش سوال مسخره ای پرسیده باشم ... بدون هیچ حرف دیگه ای سرمو
پایین انداختم و رفتم بیرون ... یه ناامیدی و بی حوصلگی کلافه کننده رو توی وجودم
حس میکردم ... من پیداش نکرده بودم ! و ممکن بود تا شب نتونم ببینمش ....
کمر و سرمو به در اتاق تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم ..شقیقه های دردناکمو با یه دستم ماساژ دادم ... یعنی واقعا توهم زده بودم؟ ... تهش دیوونه شدم رفت ؟! ...
اصلا بیخیال من .... یعنی با همون دستای زخمی رفته سر کار ؟ ...
شاید جای خورده شيشه ها رو انگشتاش درد بگیرن وقتی روان نویسشو دستش میگیره ...
اون لحظه بود که به خودم اقرار کردم تمام امروز دنبال جواب سوالاتم نبودم...
بلکه به حد مرگ باری دلم براش تنگ شده بود ! ...چهره ی آروم و غرق خوابش برام تداعی شد
و دلم لرزید .... مگه چند ساعت از اون بغل گذشته که حس میکنم از شدت دلتنگی برای اون حرارت, بدنم درد میکنه و کوفتهس...
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۶۰
کامنت:هر چقدر دوست دارید✨
#رمان #فیکشن #فیک
- ۴.۷k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط