حکایت ما ..

حکایت ما ..

شبیه بچه ای شده که بیقراری کند..

و بعـــــ د ..

شکلاتی برای خفه کردن صدایش ! ..

در حلقومش بچپاننــــــــــد ...!

..!!

اگر دوست نداری ؛ گوشهایت را بگیـــــــــــــر ..نشنــــــــــو !

مثل آن روزهـــــــــا که نشنیدی ام.... ندیدی ام ....

رفتی ..!

من شکلات نمیخواهم !

من "یکی " را میخواستم ..ازاین شکلات های تلخ بــــــــــود !....

تمام شد ...حالا دیگر هیچ نمیخواهم ...حتی شکلات !
دیدگاه ها (۴)

پارت‌: 31 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**فضای خفه و نیمه‌تاریکِ ز...

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

ابلیس

My lovely neighbor part : 64

حکایت ما ..شبیه بچه ای شده که بیقراری کند.. و بعـــــ د ....

حکایت ما .. شبیه بچه ای شده که بیقراری کند.. و بعـــــ...

رمان هفت امپراتور

اعتماد پارت|۱۹۲|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط