((جوانه عشق در قلبی سنگی))
((جوانه عشق در قلبی سنگی))
part:22
(ویو جونگکوک)
قصدم از گرفتن شماره اون دختر فقط یک چیز بود میخواستم ببینم لارا حسودی میکنه یا نه ...
وقتی که توپ خورد تویه صورت لارا خیلی نگرانش شدم دویدم سمتش فکر کردم حالش واقعا بد شده اما دیدم که ....
یهو بلند شد و گفت (خوبم ) بعد طرف یک پسر رفت و باهاش حرف زد با دیدن این صحنه جلوی چشمام رو خون گرفته بود ....
بعد از حرف لارا به اون پسره رفتم طرف لارا و بلند داد زدم و گفتم:
(جونگکوک):لازم نیست من خودم باهات بازی میکنم همه بیرون(داد)
فلش بگ به پایان بازی
هوا تاریک شده بود جونگکوک لارا رو رسوند خونه و تهیونگ هم یونسو رو....
[فردا صبح | ویو لارا]
چیزی تا رسیدن به زمستان نمونده بود و لباسام یجورایی برام تکراری شده بودن ...
جونگکوک بهم گفته بود که بدون حضور و اجازه اون جایی نرم چون ممکنه خطری تهدیدم کنه.....
برای همین هم شمارش رو بهم داده بود تا همراه خودش بیرون برم ولی خب من آدمی نیستم که از پسری کمک بگیرم....
خواستم اسنپ بگیرم که دیدم برنامه کار نمیکنه پس چاره ای جز پیاده رفتن نداشتم....
از خونه بیرون اومدم بیشتر از ده قدم برنداشته بودم که یک ماشین با شیشه های دودی کنارم اومد و بوق میزد....
{ نکته:جونگکوک برنامه ای داخل موبایلش داره که هروقت لارا پاشو از خونه بیرون میذاره موبایل ناخودآگاه شروع به لرزیدن میکنه....}
سعی کردم به این موضوع خیلی توجه نکنم تا اینکه به شیشه ای که پایین کشیده شده بود و راننده میتونست منو از اونجا به راحتی دید بزنه نگاه کردم....
کمی بیشتر دقت کردم چهره جونگکوک رو دیدم تعجبی هم نداشت به حضورش در کنار خودم عادت کرده بودم....
جونگکوک با صدای بلندی گفت:
(جونگکوک): سوار شو...
بهش نه ای گفتم که این بار با صدای بلندتری گفت:
(جونگکوک):سوار میشی یا بزور سوارت کنم ..
اما بازم به حرفاش گوش ندادم و گفتم (نه)
دیدم که ماشین از حرکت ایستا از ماشین پیاده شد تصورشو کردم که قراره چه کاری انجام بده پس با خنده پا به فرار گذاشتم اما جونگکوک سریع من رو کول کرد..
در حین اینکه به سمت ماشین میرفتیم جونگکوک من رو با یک دست نگه داشته بود گفت:
(جونگکوک): بَلا مقصدمون کجاست...
(لارا):مقصد من نه مقصدمون ....
(جونگکوک):اینجوری که نمیشه مقصدمون درسته چون قراره منم همراهیت کنم هرجایی که حضور داری....
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد من رو داخل صندلی ماشین قرار داد خودش هم داخل ماشین نشست و راه افتادیم سمت مرکز خرید.....
به مرکز خرید که رسیدیم جونگکوک گفت:
(جونگکوک):این مرکز خرید مال منه هرچیزی که میخوای رو بردار...
بعد از حرفش با خنده گفتم...
(لارا):از کجامعلوم که دروغ نمیگی...
جونگکوک نیشخندی زد...
(جونگکوک):اگر کمی به اسم مرکز خرید دقت کنی نوشته متعلق به آقای جئون جونگکوک...
وارد مرکز خرید که شدیم جونگکوک بهم گفت کار داره و برای همینم رفت...
چندتا لباس برداشتم و سمت اتاق پرو رفتم تا لباسارو امتحان کنم اما همین که یکی از لباسارو پوشیدم...
برقا رفت و از شانس بدم چون برقا رفته بود لباس هم زیپ دار بود نمیتونستم زیپ لباسو به بالا بکشم ...
احساس کردم کسی وارد اتاق پرور شد ترسیدم که نکنه یه وقت بهم تعرض شه نا خودآگاه اسم جونگکوک رو صدا زدم....
نمیدونم چرا ولی انگار به جونگکوک یک وابستگی عجیبی پیدا کرده بودم...
یکی از دستای همون فرد بین کمرم قرار گرفت و اون یکی از دستاش داشت زیپ لباسم رو بالا میکشید....
اون فرد نزدیک لاله گوشم شد و گفت:
(جونگکوک):جان دل جونگکوک..
موهای بدنم از تعجب سیخ شده بود بهش گفتم:
(لارا):جون،جونگکوک تویی...
(جونگکوک)؛آره منم ...
بعد از این حرف من رو برگردوند و ل/بانش رو روی ل/بام قرار داد.....
جونگکوک که ازم جدا شد یه بشکن زد و بعد با بشکن اون چراغ ها روشن شدند از اتاق پرو منو آورد بیرون جلوم زانو زد.......
جعبه ای رو از جیبش در آورد در جعبه که باز شد نور الماس انگشتر خودش رو نشون داد.......
بعد بهم گفت:
(جونگکوک):آیا حاضری تا آخر عمرت با من باشی ..
با کلی ذوق گفتم:
(لارا):بله ،بله ،بله .....
بعد از حرفم جونگکوک زیر پام گرفت و از زمین بلندم کرد منم برای اینکه تعادلم حفظ بشه دستامو انداختم دور گردنش......
تویه همین حالت انگشتر رو داخل انگشتم قرار داد و بوسیدم بعد از یه کیص طولانی و هات ازم جدا شد و گفت:
(جونگکوک):دیگه رسما مال من شدی(لبخند)
با همکاری
https://wisgoon.com/989111_7855
ادامه دارد...حمایت کنید🥺❤️
part:22
(ویو جونگکوک)
قصدم از گرفتن شماره اون دختر فقط یک چیز بود میخواستم ببینم لارا حسودی میکنه یا نه ...
وقتی که توپ خورد تویه صورت لارا خیلی نگرانش شدم دویدم سمتش فکر کردم حالش واقعا بد شده اما دیدم که ....
یهو بلند شد و گفت (خوبم ) بعد طرف یک پسر رفت و باهاش حرف زد با دیدن این صحنه جلوی چشمام رو خون گرفته بود ....
بعد از حرف لارا به اون پسره رفتم طرف لارا و بلند داد زدم و گفتم:
(جونگکوک):لازم نیست من خودم باهات بازی میکنم همه بیرون(داد)
فلش بگ به پایان بازی
هوا تاریک شده بود جونگکوک لارا رو رسوند خونه و تهیونگ هم یونسو رو....
[فردا صبح | ویو لارا]
چیزی تا رسیدن به زمستان نمونده بود و لباسام یجورایی برام تکراری شده بودن ...
جونگکوک بهم گفته بود که بدون حضور و اجازه اون جایی نرم چون ممکنه خطری تهدیدم کنه.....
برای همین هم شمارش رو بهم داده بود تا همراه خودش بیرون برم ولی خب من آدمی نیستم که از پسری کمک بگیرم....
خواستم اسنپ بگیرم که دیدم برنامه کار نمیکنه پس چاره ای جز پیاده رفتن نداشتم....
از خونه بیرون اومدم بیشتر از ده قدم برنداشته بودم که یک ماشین با شیشه های دودی کنارم اومد و بوق میزد....
{ نکته:جونگکوک برنامه ای داخل موبایلش داره که هروقت لارا پاشو از خونه بیرون میذاره موبایل ناخودآگاه شروع به لرزیدن میکنه....}
سعی کردم به این موضوع خیلی توجه نکنم تا اینکه به شیشه ای که پایین کشیده شده بود و راننده میتونست منو از اونجا به راحتی دید بزنه نگاه کردم....
کمی بیشتر دقت کردم چهره جونگکوک رو دیدم تعجبی هم نداشت به حضورش در کنار خودم عادت کرده بودم....
جونگکوک با صدای بلندی گفت:
(جونگکوک): سوار شو...
بهش نه ای گفتم که این بار با صدای بلندتری گفت:
(جونگکوک):سوار میشی یا بزور سوارت کنم ..
اما بازم به حرفاش گوش ندادم و گفتم (نه)
دیدم که ماشین از حرکت ایستا از ماشین پیاده شد تصورشو کردم که قراره چه کاری انجام بده پس با خنده پا به فرار گذاشتم اما جونگکوک سریع من رو کول کرد..
در حین اینکه به سمت ماشین میرفتیم جونگکوک من رو با یک دست نگه داشته بود گفت:
(جونگکوک): بَلا مقصدمون کجاست...
(لارا):مقصد من نه مقصدمون ....
(جونگکوک):اینجوری که نمیشه مقصدمون درسته چون قراره منم همراهیت کنم هرجایی که حضور داری....
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد من رو داخل صندلی ماشین قرار داد خودش هم داخل ماشین نشست و راه افتادیم سمت مرکز خرید.....
به مرکز خرید که رسیدیم جونگکوک گفت:
(جونگکوک):این مرکز خرید مال منه هرچیزی که میخوای رو بردار...
بعد از حرفش با خنده گفتم...
(لارا):از کجامعلوم که دروغ نمیگی...
جونگکوک نیشخندی زد...
(جونگکوک):اگر کمی به اسم مرکز خرید دقت کنی نوشته متعلق به آقای جئون جونگکوک...
وارد مرکز خرید که شدیم جونگکوک بهم گفت کار داره و برای همینم رفت...
چندتا لباس برداشتم و سمت اتاق پرو رفتم تا لباسارو امتحان کنم اما همین که یکی از لباسارو پوشیدم...
برقا رفت و از شانس بدم چون برقا رفته بود لباس هم زیپ دار بود نمیتونستم زیپ لباسو به بالا بکشم ...
احساس کردم کسی وارد اتاق پرور شد ترسیدم که نکنه یه وقت بهم تعرض شه نا خودآگاه اسم جونگکوک رو صدا زدم....
نمیدونم چرا ولی انگار به جونگکوک یک وابستگی عجیبی پیدا کرده بودم...
یکی از دستای همون فرد بین کمرم قرار گرفت و اون یکی از دستاش داشت زیپ لباسم رو بالا میکشید....
اون فرد نزدیک لاله گوشم شد و گفت:
(جونگکوک):جان دل جونگکوک..
موهای بدنم از تعجب سیخ شده بود بهش گفتم:
(لارا):جون،جونگکوک تویی...
(جونگکوک)؛آره منم ...
بعد از این حرف من رو برگردوند و ل/بانش رو روی ل/بام قرار داد.....
جونگکوک که ازم جدا شد یه بشکن زد و بعد با بشکن اون چراغ ها روشن شدند از اتاق پرو منو آورد بیرون جلوم زانو زد.......
جعبه ای رو از جیبش در آورد در جعبه که باز شد نور الماس انگشتر خودش رو نشون داد.......
بعد بهم گفت:
(جونگکوک):آیا حاضری تا آخر عمرت با من باشی ..
با کلی ذوق گفتم:
(لارا):بله ،بله ،بله .....
بعد از حرفم جونگکوک زیر پام گرفت و از زمین بلندم کرد منم برای اینکه تعادلم حفظ بشه دستامو انداختم دور گردنش......
تویه همین حالت انگشتر رو داخل انگشتم قرار داد و بوسیدم بعد از یه کیص طولانی و هات ازم جدا شد و گفت:
(جونگکوک):دیگه رسما مال من شدی(لبخند)
با همکاری
https://wisgoon.com/989111_7855
ادامه دارد...حمایت کنید🥺❤️
- ۹.۲k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط