💖 💖 عشــــــــق💖 💖
💖 💖 عشــــــــق💖 💖
پارت 201
نیلوفر:
مهرداد: چیزی نیس که بخوای ناراحت بشی ...فردا می بینمت
- مهرداد...
آروم گفت : بله
- من نمی خوام گذشته برام تکرار بشه می خوام همه چی رو فراموش کنم
آهی کشید وگفت : خیلی عوض شدی ..
- عوض ام کردید..
مهرداد: واسه همه چی متسفم ...فعلا خداحافظ
موبایلمو گذاشتم رو پاتختی وتکیه دادم به تاج تخت
من اگه محسن رو ببخشم اون کاراش رو تکرار نمی کنه ؟
می ترسیدم ازش توبه گرگ مرگ بود منم تحمل یه ضربه ای دیگه رونداشتم
موبایلم زنگ خورد نگاهی بهش انداختم آقا علی بود جواب دادم وگفتم : الو
آقا علی : سلام شب بخیر عمو
- سلام عمو
آقا علی می خواست بهش بگم عمو چند باری اومده بود خونمون وقرار بود به زودی با آقا حسام وعمه حرف بزنه وبا مهرداد رو به رو بشه
آقا علی : خوبی دخترم ؟
- خوب نیستم عمو از دست مامان ناراحتم
- چی شده دخترم ؟!به من بگو
همه چی رو براش گفتم آروم خندید وگفت : واسه همه سخته مخصوصا که محسن ومهرداد داداش هستن ..این بهترین موقع است که بیام وبا مهرداد آشنا بشم
- آره اینجوری شاید منم از دست حرفای بقیه راحت شدم
خندید وگفت : دیروقته زنگ زدم می خواستم ببینم بامحسن آشتی نکردی
- نه آشتی در کار نیست
خندید وگفت : خوب پس من برم دیر وقته شب بخیر
- شب بخیر عمو
گوشی رو گذاشتم وبا هزار فکر وخیال به خواب رفتم
- نیلوفر...نیلوفر مامان...
چشامو باز کردم وبا دیدن مامان متعجب نگاش کردم رنگش پریده بود
- چی شده مامان خوبی
با بغض گفت : اتفاق بدی افتاده
- چی شده؟
مامان : لیلی...لیلی خودش رو کشته
متحیر نگاش کردم گفت : پاشو بریم خونه ای عمه ات
شوکه مامان رو نگاه می کردم گفت :بلند شو نیلوفر
نمی دونم چطور لباس پوشیدم وبامامان رفتیم خونه ای عمه خیلی ها اونجا بودن دوست آشنا فامیل خانواده ای عمه مامان لیلی داشت خودش رو می زد شوکه رفتم جلو وپیش فرشته وایسادم برگشت نگام کرد وگفت : می بینی چی شده
- چرا اینجوری شده
فرشته : دیشب حالش بد بود مهرداد تا دم صبح کنارش بودگفت چشامو بستم یکم بخوابم لیلی بلند شد رفت بیرون منم ترسیدم دنبالش رفتم ...می خواست ..
- چی ؟!
پارت 201
نیلوفر:
مهرداد: چیزی نیس که بخوای ناراحت بشی ...فردا می بینمت
- مهرداد...
آروم گفت : بله
- من نمی خوام گذشته برام تکرار بشه می خوام همه چی رو فراموش کنم
آهی کشید وگفت : خیلی عوض شدی ..
- عوض ام کردید..
مهرداد: واسه همه چی متسفم ...فعلا خداحافظ
موبایلمو گذاشتم رو پاتختی وتکیه دادم به تاج تخت
من اگه محسن رو ببخشم اون کاراش رو تکرار نمی کنه ؟
می ترسیدم ازش توبه گرگ مرگ بود منم تحمل یه ضربه ای دیگه رونداشتم
موبایلم زنگ خورد نگاهی بهش انداختم آقا علی بود جواب دادم وگفتم : الو
آقا علی : سلام شب بخیر عمو
- سلام عمو
آقا علی می خواست بهش بگم عمو چند باری اومده بود خونمون وقرار بود به زودی با آقا حسام وعمه حرف بزنه وبا مهرداد رو به رو بشه
آقا علی : خوبی دخترم ؟
- خوب نیستم عمو از دست مامان ناراحتم
- چی شده دخترم ؟!به من بگو
همه چی رو براش گفتم آروم خندید وگفت : واسه همه سخته مخصوصا که محسن ومهرداد داداش هستن ..این بهترین موقع است که بیام وبا مهرداد آشنا بشم
- آره اینجوری شاید منم از دست حرفای بقیه راحت شدم
خندید وگفت : دیروقته زنگ زدم می خواستم ببینم بامحسن آشتی نکردی
- نه آشتی در کار نیست
خندید وگفت : خوب پس من برم دیر وقته شب بخیر
- شب بخیر عمو
گوشی رو گذاشتم وبا هزار فکر وخیال به خواب رفتم
- نیلوفر...نیلوفر مامان...
چشامو باز کردم وبا دیدن مامان متعجب نگاش کردم رنگش پریده بود
- چی شده مامان خوبی
با بغض گفت : اتفاق بدی افتاده
- چی شده؟
مامان : لیلی...لیلی خودش رو کشته
متحیر نگاش کردم گفت : پاشو بریم خونه ای عمه ات
شوکه مامان رو نگاه می کردم گفت :بلند شو نیلوفر
نمی دونم چطور لباس پوشیدم وبامامان رفتیم خونه ای عمه خیلی ها اونجا بودن دوست آشنا فامیل خانواده ای عمه مامان لیلی داشت خودش رو می زد شوکه رفتم جلو وپیش فرشته وایسادم برگشت نگام کرد وگفت : می بینی چی شده
- چرا اینجوری شده
فرشته : دیشب حالش بد بود مهرداد تا دم صبح کنارش بودگفت چشامو بستم یکم بخوابم لیلی بلند شد رفت بیرون منم ترسیدم دنبالش رفتم ...می خواست ..
- چی ؟!
- ۳۹.۹k
- ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط