فرشته ی من
فرشته ی من
ویو رزی
یه سمت پله ها رفتم دیدم لیا هم بدو بدو داره میره بالا باهم رفتیم
وقتی رسیدیم بالا دیدم جونگکوک و جیمین درگیر شدن جونگکوک افتاده بود روی جیمین و سعی میکرد اون بزنه البته حق داره وقتی بیدار شی ببینی یه نفر که نمیشناسیش کولت کرده حتما میزنی دماغ طرفو در بیاری
وای کن الان وقت این حرفا نیس سریع رفتم سمت جونگکوک و از جیمین جداش کردم
رزی:هی هی ..آروم باش من بهش گفتم تورو ببره توی ات چون بیهوش باشی
آروم شد چشمش افتاد به لیا رفت سمتش بهش زل زد انگار میخواست یه چیزی بگه ولی چون نمیتونست حرف بزنه تکونی نخورد
ولی یه چیزی چرا رفت سمت لیا
نکنه کسی میخواد ازش محافظت کنه اونه
بابا بخیال ما دوتا خواهر برادریم باید بیام از یا خواهر برادر محافظ کنیم
جیمین:هوی....به چی زل زدی
رزی:آروم باش اینارو ول کن بیا دنبالم
رفتم توی اتاقم نوشتم روی تخت جیمین هم اومد دنبالم
جیمین:داداشتو جمع کن سه ساعته زل زده به خواهرم
رزی:دلیل داره....فرشته ها فقط برای محافظت از یه نفر با زمین میان حالا جونگکوک هم اومده پس برای محافظت از یه نفر اومده خب حالا اون یه نفر کیه
جونگکوک وقتی لیا رو دید انگار اونو شناخت پس یعنی برای محافظت از لیا اومده ولی نمیتونست بگه
جیمین:چرا؟مگه لاله؟؟
رزی:بفهم چی میگی مگه یادت رفته منم اوایل اومده بودم زمین نمیتونن نستم حرف بزنم تو رفتو اون معجونو اواردی و...هوووف
بخیال
بلند شو بریم جایی که اون معجون رو اواردی
جیمین:من از یه دعا نوس گرفتم فو کنم اسمش.....ط....طا....طل...طلعت بود فک کنم
آره طلعت ولی الان مطمئن نیستم همونجا باشه
رزی:بلند شو بریم...شاید باشه
جیمین:لیا و داداشت رو چیکار کنیم
رزی:بنظرت جونگکوک رو با اون بالاش میتونیم جایی ببریم
اون میمونه خونه و لیا هم پیشش میمونه
جیمین:اصلا خوشم نمیاد خواهرم با یه پسر توی خونه تنها باشه...
رزی:داداش من از اونا نیست چون فرشته هستش مث پسرای زمین نیست
بریم حالا
رفتیم آماده شدیم من رفتم پایین دیدم لیا تلوزیون رو روشن کرد و دست جونگکوک رو گرفت و نشستن روی کاناپه نگا فیلم کردن
یهو....ادامه دارد
ویو رزی
یه سمت پله ها رفتم دیدم لیا هم بدو بدو داره میره بالا باهم رفتیم
وقتی رسیدیم بالا دیدم جونگکوک و جیمین درگیر شدن جونگکوک افتاده بود روی جیمین و سعی میکرد اون بزنه البته حق داره وقتی بیدار شی ببینی یه نفر که نمیشناسیش کولت کرده حتما میزنی دماغ طرفو در بیاری
وای کن الان وقت این حرفا نیس سریع رفتم سمت جونگکوک و از جیمین جداش کردم
رزی:هی هی ..آروم باش من بهش گفتم تورو ببره توی ات چون بیهوش باشی
آروم شد چشمش افتاد به لیا رفت سمتش بهش زل زد انگار میخواست یه چیزی بگه ولی چون نمیتونست حرف بزنه تکونی نخورد
ولی یه چیزی چرا رفت سمت لیا
نکنه کسی میخواد ازش محافظت کنه اونه
بابا بخیال ما دوتا خواهر برادریم باید بیام از یا خواهر برادر محافظ کنیم
جیمین:هوی....به چی زل زدی
رزی:آروم باش اینارو ول کن بیا دنبالم
رفتم توی اتاقم نوشتم روی تخت جیمین هم اومد دنبالم
جیمین:داداشتو جمع کن سه ساعته زل زده به خواهرم
رزی:دلیل داره....فرشته ها فقط برای محافظت از یه نفر با زمین میان حالا جونگکوک هم اومده پس برای محافظت از یه نفر اومده خب حالا اون یه نفر کیه
جونگکوک وقتی لیا رو دید انگار اونو شناخت پس یعنی برای محافظت از لیا اومده ولی نمیتونست بگه
جیمین:چرا؟مگه لاله؟؟
رزی:بفهم چی میگی مگه یادت رفته منم اوایل اومده بودم زمین نمیتونن نستم حرف بزنم تو رفتو اون معجونو اواردی و...هوووف
بخیال
بلند شو بریم جایی که اون معجون رو اواردی
جیمین:من از یه دعا نوس گرفتم فو کنم اسمش.....ط....طا....طل...طلعت بود فک کنم
آره طلعت ولی الان مطمئن نیستم همونجا باشه
رزی:بلند شو بریم...شاید باشه
جیمین:لیا و داداشت رو چیکار کنیم
رزی:بنظرت جونگکوک رو با اون بالاش میتونیم جایی ببریم
اون میمونه خونه و لیا هم پیشش میمونه
جیمین:اصلا خوشم نمیاد خواهرم با یه پسر توی خونه تنها باشه...
رزی:داداش من از اونا نیست چون فرشته هستش مث پسرای زمین نیست
بریم حالا
رفتیم آماده شدیم من رفتم پایین دیدم لیا تلوزیون رو روشن کرد و دست جونگکوک رو گرفت و نشستن روی کاناپه نگا فیلم کردن
یهو....ادامه دارد
- ۳.۰k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط