چای ...........گپ ............شعر
چای ...........گپ ............شعر
چندشعرکوتاه از : احمدشـــاملو
............................................. نام کوچک دلتنگی !
یک
كاش دلتنگی نيز نام ِ كوچكی می داشت
تا به جان اش می خواندی :
نام ِ كوچكی
تا به مهر آوازش می دادی ،
هم چون مرگ
كه نام ِ كوچك ِ زندگی ست ...
دو
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .
سه
در تـاریکـی چـشـمـان ات را جُـسـتـم
در تـاریکـی چـشـم هـایت را یـافـتـم
و شـب ام پـُر سـتـاره شـد .
چهار
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.
پنج
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود وشعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
آن که بر در می کوبد
شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
برگذرگاه ها مستقر
با کنده و ساطوری
خون آلود
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.
چندشعرکوتاه از : احمدشـــاملو
............................................. نام کوچک دلتنگی !
یک
كاش دلتنگی نيز نام ِ كوچكی می داشت
تا به جان اش می خواندی :
نام ِ كوچكی
تا به مهر آوازش می دادی ،
هم چون مرگ
كه نام ِ كوچك ِ زندگی ست ...
دو
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .
سه
در تـاریکـی چـشـمـان ات را جُـسـتـم
در تـاریکـی چـشـم هـایت را یـافـتـم
و شـب ام پـُر سـتـاره شـد .
چهار
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.
پنج
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود وشعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
آن که بر در می کوبد
شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
برگذرگاه ها مستقر
با کنده و ساطوری
خون آلود
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.
- ۱.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط