یک شب برایش تا سحر « گلپونه ها » خواندم ...

یک شب برایش تا سحر « گلپونه ها » خواندم ...
تنها به لبخندی مرا « دیوانه » می دانست ...
فردای آنشب رفت فهمیدم که معنای
« من مانده ام تنهای تنها » را نمی دانست ...
دیدگاه ها (۲)

آمدی در عاشقی رسوای دنیایم کنی بی خبر از این و آن شیدای شیدا...

گفتی مرا به خنده :«خوش باد روزگارت»کسی بی تو خوش نباشد ،رو ق...

کسی هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا ...چه می دانی تو از ام...

اگر هدفی برای زندگی ...دلی برای دوست داشتن ...و خدایی برای پ...

مثل گیسوی تو من بخت سیاهی دارم؛جز تماشای تو از دور ، چه راهی...

نه اینکه گفته اند تنها همانی آرامت می کند که دلت را آتش زده....

تو نیستیو من نمی دانم با دوستت دارمهاییکه هنوز روی لبهایم جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط