▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀

▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀

▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟒 ▄▀▄▀

....

با پوشیدن لباس هایم قدم های ارام ام رو به مقصد ناکجا هدایت می کردم, میخواستم کمی از فضای تنگ اطراف ام خارج شوم....

دست هایم توی جیب هایم  پناه گرفته بودند تا از حمله سرما در امان باشند... سیاهی شب لباس های مشکی و گشاد ام رو در اغوش کشیده بود ، میخواستم فقط برای دقایقی از ارامش لذت ببرم که با نور و صدای بلند و شدیدی همه چیز تار شد، تاریکی وجود ام رو در بر گرفته بود و زمزمه های ارامی کور سوی روشنایی در وجودم بود

+خوب میشی باشه؟
من همین جام... کنار تو... تا اخرین روز زندگی ات...

این بار سعی نکرد بیدار ام کنه... سعی نکرد درد رو کم کنه... فقط من رو از تاریکی مطلق نجات داده بود... فکر میکردم قرار است بلاخره این جهنم پایان یابد اما انکار اینطور نبود... درد ، مانند سیلی که ساحل را درون خودش غرق میکند، من را درون خودش کشید... و این فقط یک معنی داشت... هنوز زنده ام

──────⊹⊱✫⊰⊹──────

میتوانستم سرمای درحال جریان را توی بدنم حس کنم... درد... درد... درد...
و گرمای دست کسی بین انگشت هایم...
وقتی چشم هایم کم کم به نور شدید بیمارستان عادت کرد اون مثل همیشه کنارم بود و به کفش هایش نگاه میکرد و انگشت اش به ارامی دست ام را نوازش میکرد و انگشت هایش میان انگشت هایم در هم تنیده شده بود

+هی، بیدار شدی

لبخند اش از تمام زندگی ام روشن تر بود
با چشم های گرد شده نگاه اش میکردم
پوست سفید اش با موهای مشکی که روی پیشانی اش تاب میخوردند در تضاد بود، گرمای دستش سرمای درون ام را ذوب میکرد و نوازش هایش قلبم را لمس میکرد
اما صدایش... اشنا بود ... همه چیز اش اشنا بود بجز ظاهر اش...

_ت.. تو

+من چی؟ نکنه تصادف کردی عقل ات هم اسیب دیده؟ چرا اونجوری منو نگاه میکنی دختر ؟

لبخند اش هرگز محو نشد

_ت.. تو چرا گرمی ؟ چرا میتونم حس ات کنم ؟

چهره اش مشخص بود شوکه شده بود اما همچنان لبخند میزد

+مگه تا حالا نمیدیدی؟ واسه همین هیچ وقت بهم نگاه نمیکردی؟

لبخند اش بزرگتر شد

_ن... نه.... تو توی ذهنم بودی... یه صدا توی مغزم... اما الان... الان صداتو میشنوم ، حس ات میکنم ....!

اینقدر شوکه و هیجان زده بودم که صدایم کمی فرا تر از حد معمول بلند شد و همین پرستار را به اتاق خالی ام کشاند ... بعد از اینکه کمی اطراف را نگاه کرد و کسی را ندید لبخند مصنوعی زد و در را بست...

_ درسته... کسی هنوز تو رو نمیبینه...

نیشخند کوچکی، خود را میان لب هایم جا داد

+هومم...

درد نداشتم... یا حداقل اینقدر محو تماشای مخلوق زنده ام شده بودم که حس اش نمیکردم

و ان روز... روز دیدار تو بود... یک بهشت که هیچ کدام نمیدانستیم چقدر تاریک خواهد شد...
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۴معجون رو باز کردم و سر کشیدم. طعمش تلخ بود، ولی ...

عشق مافیا:)))پارت نه ات به همه نگاه کرد تا چشمش خورد به جیسا...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽p1اواخر تابستون بود. حدودا پنج دقیقه ای ...

پارت آخر ---صبح شد. نور کمرنگ از لای پرده‌ها به داخل می‌ریخت...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

الماس زیبای من part⁷ویو ات:صبح که از خواب بیدارشدم اولین چیز...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

شب التیام.

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۴هر دو سوار ماشین شدیمصدای موتور هر دو ماشین توی پیست پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط