بوی عطرش آمد و حیران شدم ، اینجا نبود

بوی عطرش آمد و حیران شدم ، اینجا نبود
تا بگویم حرفهایم را به او ، اما نبود ..
وقت رفتن دیدم او را ، قلبم از دنیا گرفت ، حیف از تنهایی من ! حیف ! او تنها نبود ..
.
دیدگاه ها (۳)

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است ...

The unwanted roommate _________________________ویو پارک یوری...

ستاره ی من(پارت۳)

پارت ۳۷در وسط جنگ، تهیونگ من را ربود.چشم‌هایم را باز کردم و ...

عاشقانه ها

بعضی روزام هیچ اتفاقی نیوفتاده،ولی دلت میخواد غمگین باشی،دلت...

دوش در آیینه  مه  نقش سیمای تو دیدمماه را روشن تر از هر شب ز...

رمان تو خود منی

رفتی و من هنوز هر شب قبل از خواب، یه بار اسمت را زیر لب می‌گ...

حاج آقایی که تو محله فقیر نشین(قم) زند آباد، آمد 40 سال ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط