هم در قهوه خانه بودیم

هم در قهوه خانه بودیم
و من در فنجان قهوه می نوشیدم:
نگاه ها و لطافت هایت را
آنگاه که زن فالگیر آمد و کف دست مرا گرفت
تا طالعم را بخواند
و من به او گفتم:
طالعم را بخواند:
اما در کف دست تو!

#غاده_السمان
دیدگاه ها (۱)

دلم را ورق می زنم ،به دنبال نامی که گم شددر اوراق زرد و پراک...

در انتهای هر سفردر آینهدار و ندار خویش را مرور می کنماین خاک...

روزگار غریبیست نازنین .

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط