یکم کرم زدم به پوستم ...داشتم خطه چشم میکشیدم که هی مهیار
یکم کرم زدم به پوستم ...داشتم خطه چشم میکشیدم که هی مهیار میگفت
-مواظب باش..هیییی وای وای الان بد میکشیا ...مهتاب وای وای عییی
هی منو هول میکرد منم دستم میلرزید... و گفت
-خوبه الان یاد میگیرم..همسره آیندمو چجوری آرایش کنم...
خندیدمو زدم تو سرش...
آماده که شدم..
داشتیم میرفتیم...که زنگه در خورد..
رفتم زود جواب دادم...آرتین بود...
اصلا هواسم نبود مهیار اینجاس..
اشکال نداره...
اومد بالا...مهیارو که دید رنگش پرید...
زود پریدم وسطو به ارتین و مهیار گفتم
-ارتین این مهیاره پسرعموم مهیار این ارتینه داداشه زنداداشم...
مهیار به ارتین دست دادو گفت
-خوشبختم...
دوتاشون اخم کرده بودن..وای اینا چشون بود عههههه
مهیار دستمو گرفن..ارتینم با عصبانیت سرشو انداخت پایین..
بیخیالشون...
یکی رو گوشیم پیام داد...
-میدونم کسی پیشته تنها بیا کارت دارم آجی
سلین بود...
میخواستم باهاش خوب شم...
آرتینو مهیارو به سختــــی بسیار فرستادم برن...گفتم ۱۵دقیقه دیگه بیان دنبالم ...
رفتم پایین سلین دمه در بود...
رفتم نشستم تو ماشین خیلی تحویلم گرفتو باهام روبوسی کردو هی میگفت عزیزم عزیزم...
این چش بود..
بهم گفت
-مهتاب میخوام یه چیزه قشنگو که فقط واسه تو برنامشو ریختم نشونت بدم...میای بریم؟
-آخه تا یه ربع بیشتر وقت ندارم...
-اشکال نداره زود میایم...آرتینم پیشت بود نه؟
-باشه...آره
یه نیشخند زدو راه افتاد...
کم کم داشت شب میشد..نمیدیدم کجا داره میره...
ازش پرسیدم
-سلین کجا میری؟...
جواب نداد...
دوباره پرسیدم
-سلین عزیزم کجا میری؟...
جواب نداد دیگه عصبانی شدم با داد گفتم
-کجا میری؟
زد تو دهنم...محکم
و با خشونت گفت
-خفه میشی؟یا خفت کنم....
داشت گریم میفتاد
..بیشتر از یه ربع تو راه بودیم دوباره با جیغ گفتم
-سلین اونا منتظره مننن...لطفا برگرد..
ایندفعه موهامو گرفت کشیدو گفت
-خفه شو...ها میخوای بری پیشه آرتین جونت؟...من عمرا بزارم آرتین فقط ماله منه...
الان جایی میریم که ...بهت حسابی خوش میگذره
-چرت نگو...کجا؟
-میفهمی...
-لطفا بگو کجااا میریم
-خیلی میخوای بفهمی؟...
-بگوووو
-الان میریم تویه هتل که هیچکس توش نیسو..سه تا پسره خوشگله جیگر میخوان باهات حال کنن...هم اونا لذت میبرن هم کاره من راه میفته...
رنگم پرید همینجوری مونده بودم
داشتم اروم گریه میکردم باهمون بغض گفتم
-سلین توروخدا شوخی نکن...چی میگی تو
-کم کم میرسیم میفهمی...
-ینی این دوستیمون ..این بود
-خفه شو...تو میدونستی من عاشقه ارتینم..میدونستی اون ماله منه ولی بهش نزدیک شدی..نوچ نوچ کارت خیلی اشتباه بود...
-سلین توروخدا....
-کار از کار گذشته...
چه بلاییی قرار بود سرم بیاد...ارتین بهم گفته بود که....خدایا خودت به دادم برس ای کاش نمیومدم سوار شم...
یهو ترمز کرد..
جلو یه هتل...خیلیم هتله شیکی بود...
خواستم گوشیمو بردارم به ارتینی کسی زنگ بزنم ...وقتی بوقه اولو خورد ..سلین از دستم کشیدو گوشیو خورد کردو یه سیلیه افتضاح خوردم...
زنگ زد...
دوتا پسر اومدن منو بردن تو یه اتاق...پسرا بهم دست زدن...
گریم شدتش زیاد شده بود...
خدایا گوه خوردم کمکم کن...خدایا من ابرو دارم لطفاااا...
یه لگد زدم به زانوی یکی از پسرا...محکم با مشت زد تو صورتم ...فک کنم دماغمو سرم همش خورد شد..سرم داشت گیج میرفت...
شنیدم که سلین به پسرا گفت
-مردم مرد...اشکال نداره فقط اون بلاییو که بهتون گفتم باید سرش بیاد...لاشه ی مردنشم واسه خودتون هرچی دوس دارید ازش لذت ببرید
پسره منو بلند کردو یه لگد زد به شکمم...
دیگه افتاده بودم...وای خدااااااا پسرا داشتن بهم دست میزدن...
فقط میتونستم هق هق کنم...
چرا انقدر ضعیف شده بودم...ینی میخواستن بهم تجاوز کننن؟...
منو انداختن روی یه تخت...
یه پسره دادزد
-رضا ..روغنو بیار...دستمالم بیار...
اومد نشست جلوم...دستامو بست پاهامم بست...حتی نمیتونستم حرف بزنم از ترس...
پسره دس میکشید روی صورتمو گفت
-چقدر تو خوشگلی...
پسره داشت لخت میشدـ.ولی من چشام داشت دیدش ضعیف میشد هی...
یه پسره دیگه اومد ..سرشو برد تو موهامو با شدت بو کرد...
وای خدایاااا لطفااا نجاتم بده نزار عذاب بکشم...
نزار نجابتم زیرهسوار بره...
دوباره همون پسره داد زد
-دانیال...گوشیتو بیار از این خانوم خوشگله فیلم بگیریم..حیفه همینجوری
پسره اومد جلوو...دیدم که مانتوم خونیه...
فک کنم بخیه ها پاره شدن...
پسره داشت دکمه های مانتومو باز میکرد...
منم نمیتونستم کاری کنم....وای خداااااا باز کرد...
من خودکشی میکنم...نمیتونم زندگی کنم...خدایا منو بکش ..لطفاااااااا
همینجوری داشت چشمام میبارید...
پسره اومد روم ...داشت زیپ شلوارشو باز میکرد...
اون پسره اومد گفت
-هوی دانیال چرا اول تو؟...بزار من اول حال کنم....
اینا دعواشون شد...
من الان چی میشم؟...من چیکار کنم خدایا منو بکش ...
-مواظب باش..هیییی وای وای الان بد میکشیا ...مهتاب وای وای عییی
هی منو هول میکرد منم دستم میلرزید... و گفت
-خوبه الان یاد میگیرم..همسره آیندمو چجوری آرایش کنم...
خندیدمو زدم تو سرش...
آماده که شدم..
داشتیم میرفتیم...که زنگه در خورد..
رفتم زود جواب دادم...آرتین بود...
اصلا هواسم نبود مهیار اینجاس..
اشکال نداره...
اومد بالا...مهیارو که دید رنگش پرید...
زود پریدم وسطو به ارتین و مهیار گفتم
-ارتین این مهیاره پسرعموم مهیار این ارتینه داداشه زنداداشم...
مهیار به ارتین دست دادو گفت
-خوشبختم...
دوتاشون اخم کرده بودن..وای اینا چشون بود عههههه
مهیار دستمو گرفن..ارتینم با عصبانیت سرشو انداخت پایین..
بیخیالشون...
یکی رو گوشیم پیام داد...
-میدونم کسی پیشته تنها بیا کارت دارم آجی
سلین بود...
میخواستم باهاش خوب شم...
آرتینو مهیارو به سختــــی بسیار فرستادم برن...گفتم ۱۵دقیقه دیگه بیان دنبالم ...
رفتم پایین سلین دمه در بود...
رفتم نشستم تو ماشین خیلی تحویلم گرفتو باهام روبوسی کردو هی میگفت عزیزم عزیزم...
این چش بود..
بهم گفت
-مهتاب میخوام یه چیزه قشنگو که فقط واسه تو برنامشو ریختم نشونت بدم...میای بریم؟
-آخه تا یه ربع بیشتر وقت ندارم...
-اشکال نداره زود میایم...آرتینم پیشت بود نه؟
-باشه...آره
یه نیشخند زدو راه افتاد...
کم کم داشت شب میشد..نمیدیدم کجا داره میره...
ازش پرسیدم
-سلین کجا میری؟...
جواب نداد...
دوباره پرسیدم
-سلین عزیزم کجا میری؟...
جواب نداد دیگه عصبانی شدم با داد گفتم
-کجا میری؟
زد تو دهنم...محکم
و با خشونت گفت
-خفه میشی؟یا خفت کنم....
داشت گریم میفتاد
..بیشتر از یه ربع تو راه بودیم دوباره با جیغ گفتم
-سلین اونا منتظره مننن...لطفا برگرد..
ایندفعه موهامو گرفت کشیدو گفت
-خفه شو...ها میخوای بری پیشه آرتین جونت؟...من عمرا بزارم آرتین فقط ماله منه...
الان جایی میریم که ...بهت حسابی خوش میگذره
-چرت نگو...کجا؟
-میفهمی...
-لطفا بگو کجااا میریم
-خیلی میخوای بفهمی؟...
-بگوووو
-الان میریم تویه هتل که هیچکس توش نیسو..سه تا پسره خوشگله جیگر میخوان باهات حال کنن...هم اونا لذت میبرن هم کاره من راه میفته...
رنگم پرید همینجوری مونده بودم
داشتم اروم گریه میکردم باهمون بغض گفتم
-سلین توروخدا شوخی نکن...چی میگی تو
-کم کم میرسیم میفهمی...
-ینی این دوستیمون ..این بود
-خفه شو...تو میدونستی من عاشقه ارتینم..میدونستی اون ماله منه ولی بهش نزدیک شدی..نوچ نوچ کارت خیلی اشتباه بود...
-سلین توروخدا....
-کار از کار گذشته...
چه بلاییی قرار بود سرم بیاد...ارتین بهم گفته بود که....خدایا خودت به دادم برس ای کاش نمیومدم سوار شم...
یهو ترمز کرد..
جلو یه هتل...خیلیم هتله شیکی بود...
خواستم گوشیمو بردارم به ارتینی کسی زنگ بزنم ...وقتی بوقه اولو خورد ..سلین از دستم کشیدو گوشیو خورد کردو یه سیلیه افتضاح خوردم...
زنگ زد...
دوتا پسر اومدن منو بردن تو یه اتاق...پسرا بهم دست زدن...
گریم شدتش زیاد شده بود...
خدایا گوه خوردم کمکم کن...خدایا من ابرو دارم لطفاااا...
یه لگد زدم به زانوی یکی از پسرا...محکم با مشت زد تو صورتم ...فک کنم دماغمو سرم همش خورد شد..سرم داشت گیج میرفت...
شنیدم که سلین به پسرا گفت
-مردم مرد...اشکال نداره فقط اون بلاییو که بهتون گفتم باید سرش بیاد...لاشه ی مردنشم واسه خودتون هرچی دوس دارید ازش لذت ببرید
پسره منو بلند کردو یه لگد زد به شکمم...
دیگه افتاده بودم...وای خدااااااا پسرا داشتن بهم دست میزدن...
فقط میتونستم هق هق کنم...
چرا انقدر ضعیف شده بودم...ینی میخواستن بهم تجاوز کننن؟...
منو انداختن روی یه تخت...
یه پسره دادزد
-رضا ..روغنو بیار...دستمالم بیار...
اومد نشست جلوم...دستامو بست پاهامم بست...حتی نمیتونستم حرف بزنم از ترس...
پسره دس میکشید روی صورتمو گفت
-چقدر تو خوشگلی...
پسره داشت لخت میشدـ.ولی من چشام داشت دیدش ضعیف میشد هی...
یه پسره دیگه اومد ..سرشو برد تو موهامو با شدت بو کرد...
وای خدایاااا لطفااا نجاتم بده نزار عذاب بکشم...
نزار نجابتم زیرهسوار بره...
دوباره همون پسره داد زد
-دانیال...گوشیتو بیار از این خانوم خوشگله فیلم بگیریم..حیفه همینجوری
پسره اومد جلوو...دیدم که مانتوم خونیه...
فک کنم بخیه ها پاره شدن...
پسره داشت دکمه های مانتومو باز میکرد...
منم نمیتونستم کاری کنم....وای خداااااا باز کرد...
من خودکشی میکنم...نمیتونم زندگی کنم...خدایا منو بکش ..لطفاااااااا
همینجوری داشت چشمام میبارید...
پسره اومد روم ...داشت زیپ شلوارشو باز میکرد...
اون پسره اومد گفت
-هوی دانیال چرا اول تو؟...بزار من اول حال کنم....
اینا دعواشون شد...
من الان چی میشم؟...من چیکار کنم خدایا منو بکش ...
- ۱۵.۳k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط