من اونجا فهمیدم ادما انقد میتونن بیمعرفت باشن که وقتی کوچ

من اونجا فهمیدم ادما انقد میتونن بیمعرفت باشن که وقتی کوچیک بودم معلم انشامون گفت:
یه داستان کوتاه درباره بهترین دوستتون بنویسید.
من به رفیقم نگاه کردم و لبخند زدم
همه چیزای قشنگی که ازش میدونستمو نوشتم بعد که معلم گفت:
حالا کي داوطلب میشه با صدای بلند بخونه؟
بهترین رفیقم داستانشو خوند . .
ولی اونی که‌ تو داستانش بود من نبودم :)))
دیدگاه ها (۰)

من اونجا فهمیدم ادما انقد میتونن بیمعرفت باشن که وقتی کوچیک ...

من اونجا فهمیدم ادما انقد میتونن بی معرفت باشنکه وقتی کوچیک ...

۱۰ساله بودم معلم فارسی ما گفت: یک داستان کوتاه درباره بهترین...

نوشته بود؛وقتی ده ساله‌م بود معلم خواست ک ی داستان کوتاه درب...

تا اونجا که یادم میاد، همیشه وقتی قرار بوده برنده مسابقه ای ...

داستانک عشقم پدر مادر

یـه دسته از آدمام هستن که خودشونم نمیدونن توقعشون از رفیقاشو...

پارت جدید

ما هستیم

اگه من بازم تو رو..یه جای دیگه دیدمت!یادم نمیره گل من بودی.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط