تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی


پارت ۵

رفتم شرکت کارامو انجام دادم و رفتم خانوادگیمون

& سلام خوشگل خانم چطوری دیشب خوب خوابیدی

+ اوهوم خوب خوابیدم

÷ خواهر زشته ی من، بخاطر دیشب که رسوندیمت خونت نمیخوای ازمون تشکر کنی ؟

+ باشه منت سرم نزار بعدشم به خودت رفتم

+ راستی بابا کجاست چرا از دیروز تا حالا نه جواب تماسامو میده نه پیامامو ؟

& خب چون بابا....راستش بابا به جرم قتله پدر هیونجین رفته زندان

+ چی؟ یعنی چی ها منظورت چیه پس چرا ازادش نکردین ها مگه شماها مافیا نیستین ها ؟ ( باگریه)

& ات آروم باش

÷ خب مشکل اینه که....هیونجین....

+ هیونجین چی‌؟ ها؟

÷ هیونجین رضایت نمیده

+ مگه رفیقاش نیستین ها؟ چرا نمیتونین ازش رضایت بگیرین ( با گریه و داد)

& بحث بحثه باباشه ات هیونجین از خون باباش آسون نمیگذره

اینقدر عصبی بودم که از خونه زدم بیرون و سوار ماشینم شدم و به سمت عمارت هیونجین. رسیدم در زدم یه زن درو باز کرد

اجوما :باکی کار داری دخترم

+ میخوام هیونجینو ببینم

اجوما: بهشون بگم کی میخواد ببینتشون

+ اجوما الان واقعاً عصبیم بهش بگید همین الان بیاد پایین (با گریه و داد)

_چیشده

اجوما: آقا این خانم گفتن میخوان ببیننتون

_ باشه اجوما تو برو

اجوما رفت و هیونم روی مبل چرمیش نشست

_ خب چیشده چرا اومدی اینجا فکر کردم گفتی دیگه نمیخوای ببینیم

+ رضایت بده

_ آها خانم ات برای نجات بابای عزیزشون اومدن اینجا ( با پوزخند )

درحالی که بغضم گرفته بود سعی کردم جلوی ریختن اشکامو بگیرم

_ خب اگه فقط اومدی اینو بهم بگی باید بگم شرمندم وقت اینو ندارم

ویو هیونجین

عمرا رضایت بدم تا اون عوضی بیاد بیرون حتی اگه ات بهم بگه ، بلند شدم که برم که یهم دستی گوشه ی شلوارمو گرفت به پشت سرم نگاه کردم ات بود که زانو زده بود و دستشو به شلوارم گرفته بود

_ ات...

+ خواهش میکنم...هق هق... خواهش میکنم بابام هق هق رضایت بده خواهش میکنم هق هق

_ عمرا رضایت بدم

+ التماست میکنم هق هق هرکاری بگی هق هق هرکاری بگی میکنم هق هق

_ هرکاری؟

+ اره هق قول میدم هرچی بگی انجام بدم هق هق

_هرشب باهم رابطه داشته باش و باهام ازدواج کن اونوقت منم باباتو ازاد میکنم...

+چی؟.... تو الان داری به من میگی بدنمو بهت بدم ؟....
دیدگاه ها (۲)

My dady پارت①سانا: ات اتتتتت جواب سوال ۵ چی میشههات:...... س...

وقتی بهت خیانت میکنه p۴ویو جیمین وقتی اعضا اون حرفا رو بهم ز...

شب تولدم پارت 14#: خب من به ات گفتم خجالت نمیکشی با این لباس...

رمان: قلب در تاریکی

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

اول از همه میخام از همتون معذرت خواهی کنم که دیر پارت میزارم...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و...p22 ویو ات وقتی ماجرا رو...

به زیباییه مشکی

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط