اکنون قدم میزنم در کوچه باغ های حکایت...

اکنون قدم میزنم در کوچه باغ های حکایت...

هر قدم لحظه ای را در دیدگانم ظاهر می کند و خاطره ای را در ذهنم تداعی...

وجودم می لرزد...

ولی امروز...

کوچه باغ خالی از آن حکایت ها بود....حکایت هایی که لحظه به لحظه بچگیم با آن ها سپری میشد...

وحالا...

خاطره ای بیش نیست...

بچگی یعنی...بجای دلت سر زانوهات زخمی بشه....

بچگی یعنی دور بودن از گناه و همه ی مشکلات زندگی...

بچگی یعنی وقتی کسی باهات صحبت میکنه از خجالت با گل های فرش بازی کنی...

بچگی یعنی...

آرامش...

مهربونی...

خوشی...

کاش همیشه کودک بودیم و هیچ وقت بزرگ نمی شدیم...

دلم بچگی را می خواهد...

جلوی کدام مغازه پا بکوبم تا برایم آرامش بخرند؟...
دیدگاه ها (۳)

دلم میخواهد آنشرلی باشم..تصور کنم..با خیالاتم زندگی کنم...با...

میان هر نفسی که می کشم همهمه ای است از همه پنهان … اما از تو...

کوچکتر که بودم فک میکردم تنهایی یعنی وقت هایی که هیچکی خونه ...

گفتی می ایی منتظرت شدم نبودی متاسف شدم برای همه انهایی که ب...

زندگی، نه در دویدن برای رسیدن به مقصد، که در کیفیتِ قدم‌هایی...

_____پارت⁷ نفرین کوچولو_____آن‌قدر در کوچه‌ها قدم زده بودم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط