A Shadow Named You

A Shadow Named You
سایه‌ای به نام تو
P.9
(روایت از زبان ا.ت)

صبح نشده بود که دوباره در باز شد.

من هنوز نصفه‌شب خوابم نبرده بود. فقط دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم. وقتی صدای در اومد، یهو نشستم.

جونگ‌کوک اومد تو. این‌بار کت تنش نبود. فقط یه شومیز مشکی ساده پوشیده بود و آستین‌هاش رو تا زده بود. تو دستش یه پوشه‌ی مشکی بود.

اومد نزدیک تخت و پوشه رو انداخت جلوم رو ملافه.

- فردا شب.

من به پوشه نگاه کردم. بازش نکردم.

+ فردا شب چی؟

جونگ‌کوک دستاش رو کرد تو جیب شلوارش و نگاش رو دوخت به من.

- عقد.

کلمه که از دهنش اومد بیرون، یهو یه چیزی تو سینه‌م ریخت پایین. سنگین. انگار کسی دست گذاشته بود رو قلبم و فشارش می‌داد.

من برای چند ثانیه هیچی نگفتم. فقط بهش خیره شدم.

+ این‌قدر زود؟

جونگ‌کوک شونه‌ش رو بالا انداخت. انگار داشت در مورد یه قرار کاری حرف می‌زد، نه زندگی من.

- لازم نیست طولش بدیم. بدهی باید سریع پاک بشه.
فردا شب ساعت نه. یه سالن خصوصی. مهمونای محدود، ولی… خبرنگارا هستن. عکاس‌های مجله‌ها هم هستن.

من پلک زدم.

+ خبرنگار؟

- آره.
باید رسمی به نظر برسه. خانواده من نمی‌تونن یه ازدواج پنهونی داشته باشن. مردم باید بدونن که تو الان مال این خانواده‌ای.

قلبم تندتر زد. نه از هیجان. از چیزی نزدیک به ترس.

+ یعنی می‌خوای منو ببری جلوی دوربین‌ها؟ مثل یه… نمایش؟

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آروم گفت:

- مثل یه معامله‌ی تموم‌شده.
تو لباس سفید می‌پوشی، لبخند می‌زنی، و همه فکر می‌کنن عاشق هم شدیم.
بعدش تموم می‌شه. حداقل برای دوربین‌ها.

من دستمو بردم رو سینه‌م. انگار می‌خواستم اون سنگینی رو نگه دارم که نیفته پایین‌تر.

+ و اگه نخوام؟

جونگ‌کوک اومد یک قدم نزدیک‌تر. سایه‌ش افتاد رو تخت.

- انتخابی در کار نیست.
فردا شب ساعت نه.
لباست رو برات می‌فرستن. آرایشگر و بقیه‌ش هم میان اینجا.
تو فقط باید حاضر باشی.

بعد پوشه رو با نوک انگشت هل داد جلوتر سمت من.

- جزئیات داخلشه. بخون.

من به پوشه نگاه کردم. دستم نرفت سمتش.

جونگ‌کوک چند ثانیه دیگه همون‌جا موند. انگار منتظر بود واکنشی ببینه. وقتی چیزی ازم ندید، سرش رو تکون داد و برگشت سمت در.

قبل از رفتن، بدون اینکه برگرده، گفت:

- گریه نکن جلوی آینه فردا. چشم‌هات باید درست به نظر برسن تو عکس‌ها.

در بسته شد.

من همان‌طور نشسته بودم روی تخت. پوشه جلوم بود. هنوز بازش نکرده بودم.

فقط یه جمله تو سرم تکرار می‌شد:

فردا شب.
عقد.
دوربین.
خبرنگار.

و قلبم، درست همون لحظه، انگار کامل فرو ریخت.
مرتیکه بز
گاو خر بی‌شخصیت
ایشششش
آه......
ادامه دارد................
دیدگاه ها (۰)

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دومp.23(روایت از زبان ا.ت)چ...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

پارت ۱۹ 🖤مین‌سو لبخند کوتاهی زد.— «قبل از اینکه بترسی، فقط م...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۷: شب اول، بدون تاج و تختخونه‌ی ساحلی کوچ...

اول برین پا این رو بخونید جالبه جاشدایا همیشه تنفر باقی می‌م...

فیک کوک فصل ²پارت ⁸ویو ا.ت همینطوریشم جونگ کوک عصبی بود ، ول...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶³ویو: اتوقتی برگشتم بالا، دیدم کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط