مداد رنگیها همه مشغول کار بودند به جز مداد سفید ،هیچکس به

مداد رنگیها همه مشغول کار بودند به جز مداد سفید ،هیچکس به او کار نمیداد همه میگفتند:تو به درد هیچ کاری نمیخوری.یک شب که مداد رنگیها همه در تاریکی شب گم شده بودند ،مداد سفید تا صبح ماه کشید،مهتاب کشید و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه مداد رنگیها جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد.........
به یاد هم باشیم.......شاید فردا ما هم نباشیم
دیدگاه ها (۵)

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۰ | «اولین روزهای ما.....

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

پارت ۶

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط