+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.25
(از زبون نویسنده) دیگه ویو نمینویسم اینجوری مینویسم
چند هفته گذشته بود و ا.ت دیگه فقط یه سایه از دختر سابق نبود. بدنش لاغرتر شده بود، چشماش گود افتاده بود، ولی تو نگاهش یه تصمیم سفت و سخت شکل گرفته بود: من باید فرار کنم. هر جور شده.
تلاش چهارم خیلی دقیقتر بود.
صبح زود، وقتی آجوما رفته بود خرید و جونگ کوک هنوز خواب بود، ا.ت تونست کلید ماشین یکی از محافظا رو که تو آشپزخونه جا گذاشته بود، برداره. قلبش داشت از سینهاش میپرید. سریع رفت سمت گاراژ، در ماشین رو آروم باز کرد و سوار شد.
موتور رو روشن کرد و با تمام سرعت از در اصلی بیرون زد. محافظا تازه متوجه شدن که جیغ و داد راه انداختن. تیراندازی کردن، ولی ا.ت خم شد و گاز داد.
برای چند دقیقه واقعاً احساس آزادی کرد. جاده، باد، امید...
ولی فقط ده دقیقه طول کشید.
جونگ کوک که از خواب بیدار شده بود، سریع همه نیروها رو خبر کرد. ماشینشو تعقیب کردن و تو کمتر از نیم ساعت تو یه جاده فرعی گیرش انداختن. محافظا ماشین رو احاطه کردن و در رو باز کردن.
ا.ت جیغ میکشید و مقاومت میکرد، ولی بیفایده بود. محکم کشیدنش بیرون و انداختنش تو ماشین جونگ کوک که تازه رسیده بود.
جونگ کوک این بار واقعاً خشمگین بود. تو ماشین هیچی نگفت. فقط رانندگی میکرد و سکوتش ترسناکتر از هر فریادی بود.
وقتی رسیدن خونه، جونگ کوک ا.ت رو موهاش کشید و برد زیرزمین.
(کوک با صدای پایین و پر از خشم)
- چهارمین بار. چهارمین بار لعنتی که سعی کردی فرار کنی.
ا.ت رو به صندلی فلزی بست. این بار تنبیه خیلی شدیدتر از قبل بود. اول شلاق زد تا پوستش قرمز و زخمی بشه، بعد سیگار روشن کرد و چند جا روی بازو و رانش خاموش کرد. ا.ت جیغ میکشید و التماس میکرد.
(ا.ت با صدای شکسته و گریه)
+ اااههه! کوک بسِه... درد داره... دیگه نمیکنم... قول میدم...
(کوک سرد و بیرحم)
- قولت ارزشی نداره. تو باید بفهمی که هیچ راه فراری وجود نداره.
بعد از تنبیه، جونگ کوک زنجیر بلندی به مچ پاش بست که فقط بتونه تو خونه حرکت کنه، ولی نتونه از درها بیرون بره.
(کوک خم شد نزدیک صورتش)
- از این به بعد همیشه این زنجیر پاته. مثل سگ. هر بار که سعی کنی فرار کنی، یه حلقه از زنجیرت بیشتر میشه. تا وقتی که دیگه نتونی حتی از اتاقت بیرون بیای.
ا.ت روی زمین افتاده بود، بدنش پر از درد، اشک و خون. فقط هقهق میکرد.
تو ذهنش هنوز یه صدای ضعیف تکرار میکرد: «یه روز... یه فرصت دیگه...»
ولی جونگ کوک انگار ذهنشو میخوند. قبل از خروج از زیرزمین آروم گفت:
(کوک با لبخند سرد)
- هر چی بیشتر تلاش کنی، بیشتر میشکنمت. لذت میبرم از این بازی ا.ت. ادامه بده... ببینم چقدر دووم میاری.
در زیرزمین بسته شد و ا.ت تو تاریکی تنها موند. زنجیر دور پاش سرد و سنگین بود. مثل آیندهای که براش ساخته شده بود........
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.25
(از زبون نویسنده) دیگه ویو نمینویسم اینجوری مینویسم
چند هفته گذشته بود و ا.ت دیگه فقط یه سایه از دختر سابق نبود. بدنش لاغرتر شده بود، چشماش گود افتاده بود، ولی تو نگاهش یه تصمیم سفت و سخت شکل گرفته بود: من باید فرار کنم. هر جور شده.
تلاش چهارم خیلی دقیقتر بود.
صبح زود، وقتی آجوما رفته بود خرید و جونگ کوک هنوز خواب بود، ا.ت تونست کلید ماشین یکی از محافظا رو که تو آشپزخونه جا گذاشته بود، برداره. قلبش داشت از سینهاش میپرید. سریع رفت سمت گاراژ، در ماشین رو آروم باز کرد و سوار شد.
موتور رو روشن کرد و با تمام سرعت از در اصلی بیرون زد. محافظا تازه متوجه شدن که جیغ و داد راه انداختن. تیراندازی کردن، ولی ا.ت خم شد و گاز داد.
برای چند دقیقه واقعاً احساس آزادی کرد. جاده، باد، امید...
ولی فقط ده دقیقه طول کشید.
جونگ کوک که از خواب بیدار شده بود، سریع همه نیروها رو خبر کرد. ماشینشو تعقیب کردن و تو کمتر از نیم ساعت تو یه جاده فرعی گیرش انداختن. محافظا ماشین رو احاطه کردن و در رو باز کردن.
ا.ت جیغ میکشید و مقاومت میکرد، ولی بیفایده بود. محکم کشیدنش بیرون و انداختنش تو ماشین جونگ کوک که تازه رسیده بود.
جونگ کوک این بار واقعاً خشمگین بود. تو ماشین هیچی نگفت. فقط رانندگی میکرد و سکوتش ترسناکتر از هر فریادی بود.
وقتی رسیدن خونه، جونگ کوک ا.ت رو موهاش کشید و برد زیرزمین.
(کوک با صدای پایین و پر از خشم)
- چهارمین بار. چهارمین بار لعنتی که سعی کردی فرار کنی.
ا.ت رو به صندلی فلزی بست. این بار تنبیه خیلی شدیدتر از قبل بود. اول شلاق زد تا پوستش قرمز و زخمی بشه، بعد سیگار روشن کرد و چند جا روی بازو و رانش خاموش کرد. ا.ت جیغ میکشید و التماس میکرد.
(ا.ت با صدای شکسته و گریه)
+ اااههه! کوک بسِه... درد داره... دیگه نمیکنم... قول میدم...
(کوک سرد و بیرحم)
- قولت ارزشی نداره. تو باید بفهمی که هیچ راه فراری وجود نداره.
بعد از تنبیه، جونگ کوک زنجیر بلندی به مچ پاش بست که فقط بتونه تو خونه حرکت کنه، ولی نتونه از درها بیرون بره.
(کوک خم شد نزدیک صورتش)
- از این به بعد همیشه این زنجیر پاته. مثل سگ. هر بار که سعی کنی فرار کنی، یه حلقه از زنجیرت بیشتر میشه. تا وقتی که دیگه نتونی حتی از اتاقت بیرون بیای.
ا.ت روی زمین افتاده بود، بدنش پر از درد، اشک و خون. فقط هقهق میکرد.
تو ذهنش هنوز یه صدای ضعیف تکرار میکرد: «یه روز... یه فرصت دیگه...»
ولی جونگ کوک انگار ذهنشو میخوند. قبل از خروج از زیرزمین آروم گفت:
(کوک با لبخند سرد)
- هر چی بیشتر تلاش کنی، بیشتر میشکنمت. لذت میبرم از این بازی ا.ت. ادامه بده... ببینم چقدر دووم میاری.
در زیرزمین بسته شد و ا.ت تو تاریکی تنها موند. زنجیر دور پاش سرد و سنگین بود. مثل آیندهای که براش ساخته شده بود........
ادامه دارد.........
- ۹۰۵
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط