𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 13
از زبان جونگکوک؛
یه چشغره بهش رفتم و گفتم،،
جونگکوک: چند روزه نخوابیدی؟ داری چرتوپرت میگی..
بعد با هم برگشتیم داخل بخش..
تهیونگ تا ما رو دید گفت:
تهیونگ: کجا رفته بودین؟
جونگکوک: نگران ا.ت بود.. بهش گفتم حالش خوبه
چند لحظه سکوت کرد و بعد آروم پرسید:
تهیونگ: جونگکوک... ا.ت خوب میشه؟
لبخند زدم،،
جونگکوک: مطمئن باش، آره!
ساعت حدود ۸:۳۰ شب بود و شیفتم تموم شده بود، ولی...
دلم نمیخواست برم!
دوست داشتم یه کم بیشتر پیش ا.ت بمونم..
داشتم میرفتم سمت اتاقش که یه پرستار صدام زد..
- ببخشید آقای جئون، یه بیمار دارید
جونگکوک: خب؟
- الان ویزیتش میکنین یا بگم فردا بیان؟
انگار قسمت نبود برم پیشش..
کلافه لب زدم،،
جونگکوک: بهش بگو الان بیاد،من توی اتاقمم..
「چند روز بعد」
امروز تهیونگ، مینجی و پدر و مادر ا.ت اومده بودن بیمارستان..
و بالاخره...
ا.ت چشماش رو باز کرد:)!
هنوز به خاطر شرایط بدنش تنگی نفس داشت و نمیتونست زیاد حرف بزنه، اما همین که بیدار شده بود برای همهمون یه معجزه بود..
تهیونگ مدام حرف میزد..
منم گاهی چیزی میگفتم!
هر دومون میخندیدیم و سعی میکردیم فضا رو عادی نگه داریم،،
ا.ت فقط آروم نگامون میکرد و لبخند میزد..
رفتم نزدیک تختش و دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و دمای بدنش رو چک کردم..
جونگکوک: تب که نداری؟ خوبی؟ سرت گیج نمیره؟
با صدای ضعیفی لب زد؛
ا.ت: خو...بم
جونگکوک: اگه حالت بد شد، صدام کن
اونم آروم سر تکون داد..
لبخند کوچیکی زدم و از اتاق بیرون اومدم... تا اون و تهیونگ بتونن بعد از این همه مدت، دو نفری با هم حرف بزنن!
𝑷𝒂𝒓𝒕: 13
از زبان جونگکوک؛
یه چشغره بهش رفتم و گفتم،،
جونگکوک: چند روزه نخوابیدی؟ داری چرتوپرت میگی..
بعد با هم برگشتیم داخل بخش..
تهیونگ تا ما رو دید گفت:
تهیونگ: کجا رفته بودین؟
جونگکوک: نگران ا.ت بود.. بهش گفتم حالش خوبه
چند لحظه سکوت کرد و بعد آروم پرسید:
تهیونگ: جونگکوک... ا.ت خوب میشه؟
لبخند زدم،،
جونگکوک: مطمئن باش، آره!
ساعت حدود ۸:۳۰ شب بود و شیفتم تموم شده بود، ولی...
دلم نمیخواست برم!
دوست داشتم یه کم بیشتر پیش ا.ت بمونم..
داشتم میرفتم سمت اتاقش که یه پرستار صدام زد..
- ببخشید آقای جئون، یه بیمار دارید
جونگکوک: خب؟
- الان ویزیتش میکنین یا بگم فردا بیان؟
انگار قسمت نبود برم پیشش..
کلافه لب زدم،،
جونگکوک: بهش بگو الان بیاد،من توی اتاقمم..
「چند روز بعد」
امروز تهیونگ، مینجی و پدر و مادر ا.ت اومده بودن بیمارستان..
و بالاخره...
ا.ت چشماش رو باز کرد:)!
هنوز به خاطر شرایط بدنش تنگی نفس داشت و نمیتونست زیاد حرف بزنه، اما همین که بیدار شده بود برای همهمون یه معجزه بود..
تهیونگ مدام حرف میزد..
منم گاهی چیزی میگفتم!
هر دومون میخندیدیم و سعی میکردیم فضا رو عادی نگه داریم،،
ا.ت فقط آروم نگامون میکرد و لبخند میزد..
رفتم نزدیک تختش و دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و دمای بدنش رو چک کردم..
جونگکوک: تب که نداری؟ خوبی؟ سرت گیج نمیره؟
با صدای ضعیفی لب زد؛
ا.ت: خو...بم
جونگکوک: اگه حالت بد شد، صدام کن
اونم آروم سر تکون داد..
لبخند کوچیکی زدم و از اتاق بیرون اومدم... تا اون و تهیونگ بتونن بعد از این همه مدت، دو نفری با هم حرف بزنن!
- ۳۵۴
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط