امشب از پشت کوچهها باید سر به ویرانه های غم بزنم
امشب از پشت کوچهها باید سر به ویرانه های غم بزنم
خاطرات تو را هزاران بار با خودم ؛ در خودم قدم بزنم
با خیال تو عاشقی بکنم در هوای تنت نفس بکشم
مثل دیوانه ها بخندم یا چشمها را به گریه نم بزنم
درسرابی که پیش روی منست سایه ای در کنار من لغزید
پس تو هستی هنوز با من تا ، شعله بر هیزم عدم بزنم
در حساب وکتاب عاشقی ام بازهم قلب من کم اورده
کاش می شد که این معادله را فقط این مرتبه به هم بزنم
در سراشیب انزوای سکوت دفتر شعر من کجا مانده
تا غزل های سر به دارم را گرهی بر سر قلم بزنم
گر چه پایان راه عاشقی است ، گرچه تا مرگ یک قدم مانده
بگذار آخرین غزل را هم من در آغوش تو رقم بزنم
خاطرات تو را هزاران بار با خودم ؛ در خودم قدم بزنم
با خیال تو عاشقی بکنم در هوای تنت نفس بکشم
مثل دیوانه ها بخندم یا چشمها را به گریه نم بزنم
درسرابی که پیش روی منست سایه ای در کنار من لغزید
پس تو هستی هنوز با من تا ، شعله بر هیزم عدم بزنم
در حساب وکتاب عاشقی ام بازهم قلب من کم اورده
کاش می شد که این معادله را فقط این مرتبه به هم بزنم
در سراشیب انزوای سکوت دفتر شعر من کجا مانده
تا غزل های سر به دارم را گرهی بر سر قلم بزنم
گر چه پایان راه عاشقی است ، گرچه تا مرگ یک قدم مانده
بگذار آخرین غزل را هم من در آغوش تو رقم بزنم
- ۳.۰k
- ۰۲ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط