تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
با ولع میبوسیدمش چون داشتم به یونا فکر میکردم ، دستمو روی با*سنش گذاشتم و محکم تر بوسیدم که یهو در باز شد ، چشمامو که باز کردم با چیزی که دیدم شوکه شدم
÷با...با
_هی..هیونین؟
چشماش اشکی شد و من یوری رو روی زمین انداختم و به طرفش رفتم که بگیرمش توی بغل اما رفت عقب
÷مگه...مگه نگفتی مامانو دوست داری؟...مگه نگفتی نمیخوای با این زنه ازدواج کنی ؟...چرا مامانمو بازی میدی؟ ...چرا وقتی دوستش نداری ازش استفاده میکنی...
_ پسرم اینطور که فکر میکنی نیست... اینطور نیست پسرم
÷من...من پسرت نیستم....برو با همین زنه یه بچه بدنیا بیار...من پسرت نیستم...عمو یوجونم با اینکه ازت بدش میاد هیچوقت مثل تو با یه زن دیگه نبود...اون مامانمو دوست داره پس اون بابای منه...دیگه به مامانم نزدیک نشو...از زندگیمون برو بیرون....
از حرفاش شکه شده بودم...اصلا معلومه چه غلطی میکردم ؟ میدونستم.... میدونستم یوری یه نقشه ای داره..اما نمیدونستم میخواد پسرمو ازم دور کنه، تو این فکر بودم که یونا اومد داخل
+هیونین...پسرم کی اومدی؟
هیونین با دیدنش با گریه توی بغلش پرید
÷ماما...بریم...من نمیخوام با این مرده همکار باشی
+این چه حرفیه پسرم؟...اون باباته
÷نمیخوام...دیگه بابام نیست...اون تورو دوست نداره....داشت اون زنه رو بوس میکرد
نگاه شوکه و غمگین یونا یدفعه به سمتم برگشت
+را... راست..میگه؟
_ اونطور که فکر میکنی نیست یونا بزار توضی...
هیونین رو از خودش جدا کردو سیلی توی گوشم زد
+ میدونستم چه ادمی هستی...اما... فکر نمیکردم جلوی پسرت همچین غلطی کنی...مطمئن باش نمیزارم پسرم مثل تو بشه مطمئن باش
_یونا...
+خفه شو...اسممو به زبون نیار...
و بعد دست هیونین و گرفت و از اتاق بیرون رفت....همچی داشت خوب میشد لعنتی...داشت خوب میشد....عصبی نگاهم سمت یوری که اونجا با پوزخند به اتفاقات چند دقیقه پیش نگاه میکرد رفت و به سمتش رفتم و گردنشو گرفتم
_عوضی چه غلطی کردی؟...
_میکشمت ، بخدا اگه نکشمت هوانگ هیونجین نیستم....
با ولع میبوسیدمش چون داشتم به یونا فکر میکردم ، دستمو روی با*سنش گذاشتم و محکم تر بوسیدم که یهو در باز شد ، چشمامو که باز کردم با چیزی که دیدم شوکه شدم
÷با...با
_هی..هیونین؟
چشماش اشکی شد و من یوری رو روی زمین انداختم و به طرفش رفتم که بگیرمش توی بغل اما رفت عقب
÷مگه...مگه نگفتی مامانو دوست داری؟...مگه نگفتی نمیخوای با این زنه ازدواج کنی ؟...چرا مامانمو بازی میدی؟ ...چرا وقتی دوستش نداری ازش استفاده میکنی...
_ پسرم اینطور که فکر میکنی نیست... اینطور نیست پسرم
÷من...من پسرت نیستم....برو با همین زنه یه بچه بدنیا بیار...من پسرت نیستم...عمو یوجونم با اینکه ازت بدش میاد هیچوقت مثل تو با یه زن دیگه نبود...اون مامانمو دوست داره پس اون بابای منه...دیگه به مامانم نزدیک نشو...از زندگیمون برو بیرون....
از حرفاش شکه شده بودم...اصلا معلومه چه غلطی میکردم ؟ میدونستم.... میدونستم یوری یه نقشه ای داره..اما نمیدونستم میخواد پسرمو ازم دور کنه، تو این فکر بودم که یونا اومد داخل
+هیونین...پسرم کی اومدی؟
هیونین با دیدنش با گریه توی بغلش پرید
÷ماما...بریم...من نمیخوام با این مرده همکار باشی
+این چه حرفیه پسرم؟...اون باباته
÷نمیخوام...دیگه بابام نیست...اون تورو دوست نداره....داشت اون زنه رو بوس میکرد
نگاه شوکه و غمگین یونا یدفعه به سمتم برگشت
+را... راست..میگه؟
_ اونطور که فکر میکنی نیست یونا بزار توضی...
هیونین رو از خودش جدا کردو سیلی توی گوشم زد
+ میدونستم چه ادمی هستی...اما... فکر نمیکردم جلوی پسرت همچین غلطی کنی...مطمئن باش نمیزارم پسرم مثل تو بشه مطمئن باش
_یونا...
+خفه شو...اسممو به زبون نیار...
و بعد دست هیونین و گرفت و از اتاق بیرون رفت....همچی داشت خوب میشد لعنتی...داشت خوب میشد....عصبی نگاهم سمت یوری که اونجا با پوزخند به اتفاقات چند دقیقه پیش نگاه میکرد رفت و به سمتش رفتم و گردنشو گرفتم
_عوضی چه غلطی کردی؟...
_میکشمت ، بخدا اگه نکشمت هوانگ هیونجین نیستم....
- ۲۱.۰k
- ۲۴ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط