I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you...
Part:84
(ویو:میرا)
که در همان لحظه...
نگاه دو چشم آشنا را روی خود احساس کردم...
اول،بی توجه به آن،به سمت میزی خالی رفتم...
ولی حس آن نگاه...
آشنا بود...
خیلی زیاد...
ولی در دسترس دید من...
نبود!
انگار که در مهمانی حضور نداشت...
که با صدای آشنایی به خود آمدم...
یونا بود...
یونا:فک کردم لباسی که دیروز باهم خریدیم رو می پوشی!
خود او لباس صورتی روشنی پوشیده بود...
و کوتاه و کمی باز بود...
انگاری این مهمانی را با پارتی اشتباه گرفته بود...
نگاهی از سرتا پا به او انداختم...
و با همان نگاه موزیانه ی خود درحال نگاه کردن به من بود...
+:نظرم عوض شد.
گوشه ی لبش به شکل تمسخر کمی بالا رفت...
یونا:هرکس که تو رو نشناسه فکر میکنه که تو یه هرزه ای!
نگاه های افرادی که متوجه صحبت ما میشدن،به سمت ما برگشت...
و منتظر جوابی از جانب من بودن...
با صورتی آرام...
جفت نگاهم را،در چشمان او چرخاندم..
_:بیشتر از تو؟
لبخندش از روی لبش،فورا محو شد...
به تته پته کردن افتاد...
یونا:چ...چچ...چی؟
از ضایع شدن آدم ها...
به معنای واقعا خوشم میاد...
+:نفهمیدی؟
خب،اینطوری برات توضیح میدم...
آدم ها نیازی به لقب تو...
ندارن!
افراد دور و بر جلوی خنده ی خود را گرفته بودند...
گرچه!
من هم به جای آنها بودم...
نمی توانستم جلوی خنده ی خود را بگیرم...
دست های یونا،کنار بدنش مشت شدن...
با صدایی به ظاهر تهدید آمیز لب زد:
یونا:روزی میرسه که...تقاص این کارها و حرف هات رو پس میدی،رز سیاه!
نیشخند کمرنگی،به او تحویل دادم...
+:مشتاقانه منتظر اون روز،هستم!
و قدم های خود را به سمت مادر جونگکوک،برداشتم...
مادر جونگکوک متوجه من شد...
و با لبخندی گرم از من استقبال کرد...
یهجین (م.کوک):میرا جان!
لبخندی کوچک زدم...
+:خانم جئون،از دیدنتون خوشحالم!
لبخند او هم گرم تر شد...
یهجین:این حس کاملا متقابل هست☺️!
الان خوبی؟
دستان من را در دستان خود گرفت...
+:بله،بهترم.
کمی از نگرانی چهره اش کم شد...
یهجین:خداروشکر.
چند دقیقه بعد:...
درحال گوش دادن به حرف های دیگران بودم...
خوشبختانه تا الان همه چی درست،همونطور که برنامهریزی شده بود،پیش می رفت...
هنوز که هنوزه...
جونگکوک رو ندیدم...
نگرانش شده بودم...
خیلی...
خیلی زیاد!
حتی با اون چند بار تماس گرفتم...
پیام دادم...
ولی جوابی دریافت نکرده بودم...
ناگهان گوشی ام به لرزه در اومد...
پیامی ارسال شده بود...
از یک شماره ی ناشناس...
نوشته بود:
((تو راهرو منتظرت هستم.))
نه خواهش...
نه توضیح...
کاملا واضح!
اولش شکی به دل من راه افتاده بود...
ولی با احترام از جمع فاصله گرفتم...
و بدون ذره ای جلب توجه،از پله های مرمرین سفیدرنگ،بالا رفتم...
در راهرو کسی نبود...
خالی...
و کمی تاریک!
با همان چهره ی آرام،و قدم های مصمم شروع به راه رفتن کردم...
دقیقا روبه روی در سومین اتاق بودم...
که توسط کسی به داخل اتاق کشیده شدم!
و...
دیگه ولکن نبود...
برای همین اومدم پارت بزارم💖💖💖.
و اینکه داریم به پارت موردعلاقه ی خودم میرسیم🤭🤭🤭.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you...
Part:84
(ویو:میرا)
که در همان لحظه...
نگاه دو چشم آشنا را روی خود احساس کردم...
اول،بی توجه به آن،به سمت میزی خالی رفتم...
ولی حس آن نگاه...
آشنا بود...
خیلی زیاد...
ولی در دسترس دید من...
نبود!
انگار که در مهمانی حضور نداشت...
که با صدای آشنایی به خود آمدم...
یونا بود...
یونا:فک کردم لباسی که دیروز باهم خریدیم رو می پوشی!
خود او لباس صورتی روشنی پوشیده بود...
و کوتاه و کمی باز بود...
انگاری این مهمانی را با پارتی اشتباه گرفته بود...
نگاهی از سرتا پا به او انداختم...
و با همان نگاه موزیانه ی خود درحال نگاه کردن به من بود...
+:نظرم عوض شد.
گوشه ی لبش به شکل تمسخر کمی بالا رفت...
یونا:هرکس که تو رو نشناسه فکر میکنه که تو یه هرزه ای!
نگاه های افرادی که متوجه صحبت ما میشدن،به سمت ما برگشت...
و منتظر جوابی از جانب من بودن...
با صورتی آرام...
جفت نگاهم را،در چشمان او چرخاندم..
_:بیشتر از تو؟
لبخندش از روی لبش،فورا محو شد...
به تته پته کردن افتاد...
یونا:چ...چچ...چی؟
از ضایع شدن آدم ها...
به معنای واقعا خوشم میاد...
+:نفهمیدی؟
خب،اینطوری برات توضیح میدم...
آدم ها نیازی به لقب تو...
ندارن!
افراد دور و بر جلوی خنده ی خود را گرفته بودند...
گرچه!
من هم به جای آنها بودم...
نمی توانستم جلوی خنده ی خود را بگیرم...
دست های یونا،کنار بدنش مشت شدن...
با صدایی به ظاهر تهدید آمیز لب زد:
یونا:روزی میرسه که...تقاص این کارها و حرف هات رو پس میدی،رز سیاه!
نیشخند کمرنگی،به او تحویل دادم...
+:مشتاقانه منتظر اون روز،هستم!
و قدم های خود را به سمت مادر جونگکوک،برداشتم...
مادر جونگکوک متوجه من شد...
و با لبخندی گرم از من استقبال کرد...
یهجین (م.کوک):میرا جان!
لبخندی کوچک زدم...
+:خانم جئون،از دیدنتون خوشحالم!
لبخند او هم گرم تر شد...
یهجین:این حس کاملا متقابل هست☺️!
الان خوبی؟
دستان من را در دستان خود گرفت...
+:بله،بهترم.
کمی از نگرانی چهره اش کم شد...
یهجین:خداروشکر.
چند دقیقه بعد:...
درحال گوش دادن به حرف های دیگران بودم...
خوشبختانه تا الان همه چی درست،همونطور که برنامهریزی شده بود،پیش می رفت...
هنوز که هنوزه...
جونگکوک رو ندیدم...
نگرانش شده بودم...
خیلی...
خیلی زیاد!
حتی با اون چند بار تماس گرفتم...
پیام دادم...
ولی جوابی دریافت نکرده بودم...
ناگهان گوشی ام به لرزه در اومد...
پیامی ارسال شده بود...
از یک شماره ی ناشناس...
نوشته بود:
((تو راهرو منتظرت هستم.))
نه خواهش...
نه توضیح...
کاملا واضح!
اولش شکی به دل من راه افتاده بود...
ولی با احترام از جمع فاصله گرفتم...
و بدون ذره ای جلب توجه،از پله های مرمرین سفیدرنگ،بالا رفتم...
در راهرو کسی نبود...
خالی...
و کمی تاریک!
با همان چهره ی آرام،و قدم های مصمم شروع به راه رفتن کردم...
دقیقا روبه روی در سومین اتاق بودم...
که توسط کسی به داخل اتاق کشیده شدم!
و...
دیگه ولکن نبود...
برای همین اومدم پارت بزارم💖💖💖.
و اینکه داریم به پارت موردعلاقه ی خودم میرسیم🤭🤭🤭.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۲۶۳
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط